<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مربای تلخ است نام مقال</title>
<link>http://morabbayetalkh.blogfa.com/</link>
<description>کسی شور دیده ست یک پرتقال؟!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 04 Oct 2009 10:59:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سیرآبی</title>
<link>http://morabbayetalkh.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 278px; HEIGHT: 207px&quot; height=187 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://joolipooli.persiangig.ir/image/baran%20mibarad.jpg&quot; width=264 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; دو شب قبل از آن، مرد های آبادی که زله شده بودند از غصه بارگذاشتن و رفتن و یله شدن زیر آفتاب&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;گیر قهوه خانه ی چاله بازار و سیگار پشت سیگار دود کردن و انتظار کشیدن برای پیدا شدن سر و کله ی یک ابر تیره ی آبستن، رو به کدخدا شکوه کردند که چه نشسته ایم و ساعت می کُشیم که خشکی و تشنگی همه باغ و مزرعه و اسب و گاو و قاطر و زن و بچه هامان را هلاک کرده و همه زندگی مان رو به قبله افتاده و شد همان که همه یا خدا یا خدا کنان و سلانه و پاشنه کشان، پشت پای کدخدا را گرفتند و رفتند بست ایستادند پای ایوان پیربابای خداشناس که ای شیخ دستی بالا بگیر، دعایی بگو، شفاعتی بکن، بلکه هم مزد آن همه عبادتی که کرده ای و آن همه هدایتی که فرمودی و آن همه خیر و مصلحتی که باعث شدی، رحمی به ما کند و این قهر آسمان را بشکند و بارانی چیزی ببارد. پیربابای خداشناس هم مف بالاکشان همه را جمع کرده و برده بود پای تپه ی بالای بقعه و رو کرده بود به آسمان که ای خدا رحمی کن بر اهل این آبادی و از تقصیرشان درگذر و اقل کم به حرمت و معرفتی که بین من و توست، نعمت بارانت را فرو فرست که این ها رو به هلاکند و بعد مفش را بالا کشیده بود و رو به کدخدا و مردم کرده بود که من کردم آن چه خواسته بودید و گفتم هم آن چه گفته بودید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فردای آن روز گویی که لشکریان تیمور هجوم آورده باشند، آسمان آبادی به سیاهی عظما نشست و غرومب غرومب رعد بود که پشت به پشت ترکید و بغض آسمان از هم پاشید و ریخت هرآن چه ریختنی بود و هنوز دو شب نکرده، تخته سنگ های کتیبه کوب، قوام از کف دادند و سیل مهیب لاکردار از کمرکش اژدرکوه راه گرفت و آمد همه آبادی و مال و باغ و مزرعه و زن و مرد و بچه و کدخدا و پیربابا و حجله و بساط پیربابا را درهم پیچید و غوطه خوران همه را برد و پاشید وسط باتلاق های پایین دست جلگه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ملاباجی گفته بود آدم از گرسنگی تلف شود شرف دارد به این که از پرخوری بترکد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 10:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morabbayetalkh&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>morabbayetalkh</dc:creator>
<guid>http://morabbayetalkh.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توبه نامه</title>
<link>http://morabbayetalkh.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 220px; HEIGHT: 225px&quot; height=550 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i19.tinypic.com/33ligex.jpg&quot; width=260 align=absMiddle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;هم اکنون&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;در پیش گاه خداوند &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بر کتاب مقدس دست می گذارم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;و سوگند می خورم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;که هرآن چه می گفتم دروغ بود &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;و &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;     زمین &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;             مرکز جهان است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;(اعتراف گالیلئو گالیله در دادگاه کلیسا، سال ۱۶۳۳ میلادی)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 16:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morabbayetalkh&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>morabbayetalkh</dc:creator>
<guid>http://morabbayetalkh.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بغض یک در رو به دیوار</title>
<link>http://morabbayetalkh.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می‌خواستم از شادی و نشاط مردم قبل از انتخابات بنویسم. می‌خواستم از این‌كه همه شناسنامه‌هایشان را از گنجه و صندوق بیرون آورده‌اند تا قهر و غفلت چهار سال پیش را جبران كنند بنویسم. می‌خواستم بنویسم كه مردم كوچه و خیابان چه‌قدر باهم مهربان شده‌‌اند. می‌خواستم از اطمينان اكثريت جامعه به تغيير بنويسم. می‌خواستم از امید و هیجان و احترامی كه در چشم‌ دخترها و پسرها جریان پیدا كرده بنویسم، از بيداری دوباره‌ی حس قشنگ وطن‌پرستی، از فرياد‌های نرم و دل‌نشين آزادی‌خواهی، از دست‌بند سبز دخترك موفرفری و از نوار سفيد پسربچه‌ی كله‌فندقی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می‌خواستم بنويسم كه چه نقشه‌هايی دارم برای جشن فردای رأی‌گيری. می خواستم از چهارشنبه‌ای بنويسم كه با مجتبی تمام جاده‌ی كناره را از بابل تا رامسر با نوار سبز آمديم. می‌خواستم از شور انتخاباتی بچه های آستارا بنويسم، می‌خواستم بنويسم كه شايد پس از سال‌ها همين شنبه‌ی بعد از رأی‌گيری، های های گريه كنم. گريه كنم از فرط خوش‌حالی. گريه كنم به‌خاطر رهايی از تنش‌های عصبی كه در اين چهار سال تحمل كردم. به‌خاطر سقوط انحصارطلبی، برای پايان دروغ‌گويی… &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بد شد. خيلی بد شد. فكر همه‌جا را می‌شد كرد جز اين‌. باور كردن اين‌كه نتيجه‌ی انتخابات از قبل معلوم باشد از فحش ناموس هم سنگين‌تر است. مطمئنم خوش‌بين‌ترين هواداران احمدی‌نژاد هم خيال 24 ميليون رأی حتا به مخيله‌شان خطور نمی‌كرد. وقتی علی، تنها دو ساعت پس از اتمام رأی‌گيری زنگ زد و گفت كه زمزمه‌های رأی 24 ميليون برای احمدی‌نژاد همه‌جا پيچيده خنده‌ام گرفت، خنده‌ی تمسخر. چند ساعت بعد كه تلويزيون هم آمار نهایی 24 ميليون را اعلام كرد دوباره خنده‌ام گرفت، خنده‌ی تلخ و بی‌نمك ناباوری . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خيلی تلاش كرده بوديم كه اطرافيان ناراضی‌مان را مجاب كنيم تا برای بهتر شدن اوضاع، بي آن‌كه پا روي هيچ قانوني بگذارند، غرور و سرسنگيني روشن‌فكرانه‌ي خود را كنار بگذارند و فقط پای صندوق بيايند. خيلی زور زده بوديم كه به هم‌دیگر بفهمانيم كه بايد شكاف ميان اصلاح‌طلبان را درز بگيريم تا احمدی‌نژاد و يارانش دوباره از آن نگيرند و بالا بيايند. خيلی مايه گذاشتيم در دانشگاه، در خيابان، در تاكسی، در باجه‌ی روزنامه‌فروشی، در اينترنت، بين خانواده و ميان فاميل. يك مثنوی دليل آورديم برای هر نفر تا بداند كه چرا احمدی‌نژاد را نمی‌خواهيم، كه چرا كس ديگری را ترجيح می‌دهيم، كه بفهمد حرف حسابمان چيست، تا بداند بابت به خطر افتادن منافع نداشته‌مان نيست كه اين‌قدر جلز و ولز می‌كنيم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تمام شد. همه‌چيز به ناجوانمردانه‌ترين شكلی تمام شد. اين نتيجه اگر منطقی بود و قابل پيش‌بينی، شايد اين‌قدر نمی‌سوختيم، اين‌قدر بهتمان نمی‌زد. اما منطقی نبود. خدا می‌داند كه نبود. خدا می‌داند كه منصفانه نبود. اگر می‌دانستيم قرار از قبل بر اين است كه ركورد 22 ميليون خاتمی شكسته شود، اگر می‌دانستيم كه قرار بر اين است كه هيچ كدام از سه نامزد ديگر حتا در زادگاهشان هم نتوانند رأی اول را كسب كنند، شايد اصلا قاطی ماجرا نمی‌شديم. ما از جسم و روحمان مايه گذاشتيم. ما تمام احساس و عاطفه و حيثيت و انسانيتمان را ريختيم وسط. ما با وضو رأی داديم. ما يا ذالجلال و الاكرام گفتيم. ما خودمان ديديم كه بی‌شماريم. ما پيشاپيش ديديم كه پيروزيم. ما وجود خدا را كنار خودمان حس كرديم. ما دموكراسی نصفه نيمه را باور كرديم. ولی چه ناباورانه بازی خورديم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مگر ما چه می‌خواستيم؟ مگر حرف ما چه بود؟ كجای دغدغه‌های ما خطرناك بود؟ كدام خواسته‌ی ما غير قانونی بود؟ ما كه عاشق چشم و ابروی موسوی نبوديم. ما كه طلسم لهجه‌ی آب‌دار كروبی نشده بوديم. ما كه فدراليسم شاعرانه‌ی رضايی را جدی نگرفته بوديم و ما كه با تيپ و قيافه‌ی احمدی‌نژاد كاری نداشتيم. ما كه دنبال ولنگاری و بی‌بندوباری نبوديم. ما كه تمام زورمان را می‌زديم تا خواسته‌هايمان از كاسه‌ی قانون بيرون نريزد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما ذهنمان خسته شده بود. ما قلبمان درد داشت از تفكری كه در اين چهارسال بر شانه‌هامان ايستاد و رسميت يافت . تفكر بی‌حسابی كه حتا قادر به حفظ ظواهر هم نبود و مدام دست به نقض خودش می‌زد.     &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می‌خواهم از بهت و حيرت همه‌ی كسانی كه می‌شناسم بنويسم، می‌خواهم از نااميدی و افسردگی‌‌ام بنويسم. می‌خواهم از خمودگی و خشم خطرناك شهر بنويسم، از نامردی‌های صدا و سيما، از قطعی اس‌ام‌اس و مسنجر و كندی اینترنت، از اين‌كه چه بر سرمان آمد، كه جای كلاه گونی بر سرمان رفت. می خواهم بنويسم از بساط بی‌قاعده‌ای كه ناغافل سر راهمان پهن شد، از آرزوها و نقشه‌هايی كه سراب از آب درآمد. می‌خواهم بنويسم اما به خدا ديگر خسته‌ شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به‌خاطر تلاش‌هايی هم كه كرديم هیچ پشيمان نيستيم، تازه كلی هم به خودمان افتخار می‌كنيم، به تمام فريادهايمان، به عصبانی شدن‌هايمان، به دل‌ريسه رفتن‌هايمان و به طرز فكرمان كه دروغ و فریب و توهم و نامردی و حذف مخالف جايی درش ندارد. ما با كسی پدركشتگی نداشتيم. ما فقط وطن‌مان را دوست داشتيم. هيچ‌يك از خواسته‌های ما با اعتقادات پذيرفته شده در تضاد نبود. هيچ‌يك از ما آشوب‌طلب نبوديم و نيستيم. ما چيزی از اغتشاش‌گری نمی‌دانستيم و نمی‌دانيم. بزرگ‌ترين سلاح ما همان رأی ما بود كه توی صندوق انداختيم و معلوم نشد كجا رفت. حالا مانده‌ايم سراغ رأی خود را از کی بگيريم!      &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Jun 2009 19:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morabbayetalkh&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>morabbayetalkh</dc:creator>
<guid>http://morabbayetalkh.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با ما چه کردی رییس؟!</title>
<link>http://morabbayetalkh.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 346px; HEIGHT: 255px&quot; height=276 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/x51d2o.jpg&quot; width=336 align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot;استخدام معلم‌های حق‌التدریسی&quot;، &quot;صاحب مسكن شدن هر خانواده&quot;، &quot;پرداخت ماهيانه ۵۰ تا ۷۰ هزار تومان به هر ايرانی&quot;، &quot;اعطای زمين به كارگران&quot;، &quot;واگذاری باش‌گاه‌های پرسپوليس و استقلال به مردم&quot;، &quot;افزایش حقوق کارمندان و بازنشستگان&quot; و ... اين جملات و وعده‌ها، آن‌هم در دو ماه منتهی به انتخابات چه معنايی می‌تواند داشته باشد آقای احمدی‌نژاد؟ شما را چه شده كه به يك‌باره دم انتخابات مردم را وعده باران می‌كنيد؟ شما كه خدای نكرده قصد ذوق‌مرگ كردن مردم را نداريد؟ آقای رييس! چرا وقتی نفت را بشكه‌ای ۱۴۰ دلار می‌فروختيد خانواده‌ها صاحب مسكن نشدند؟ چرا آن‌موقع سفره‌ی كسی رنگين نشد؟ چرا معيشت مردم بدتر هم شد كه بهتر نشد؟ حالا كه قيمت نفت كله‌پا شده، ماهی ۵۰ تا ۷۰ هزار تومان را برای ۷۰ ميليون نفر آدم از كدام كيسه و با انحلال كدام سازمان يا تخليه‌ی کجای صندوق ذخيره‌ی ارزی می‌خواهيد تأمين كنيد؟ آيا اين‌ صحبت‌ها چيزی غير از تقلا برای باقی ماندن بر مسند است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما مشكلات زيادي داريم آقای رييس. از پول و مسکن و زمین هم بدمان نمی آید، اما شما را به هر چه و هركس كه ايمان داريد، اين‌قدر از احتياجات ما وام نگيريد و این قدر از نداشته های ما برای افکار جهان شمول خود پله نسازید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای رييس! حالا چه شده كه اساتيد منتقد دانشگاه‌ها را می‌خواهيد سر كلاس‌ها برگردانيد؟ مگر خود شما نبوديد كه آن‌ها را با بازنشستگی اجباری، خيلی مؤدبانه از گردونه حذف كرديد؟ تازه يك جايی هم گفتيد كه با لباس مردم كاری نداريد! آيا شما واقعا اين‌قدر دريادل و اهل تساهل و تسامح شده‌ايد؟ آيا گشت‌های ارشاد را فراموش كرده‌ايد؟ آيا حادثه‌ی خرداد ۸۶ را در ميدان هفت تير از ياد برده‌ايد؟ شما كه نمی‌خواهيد خشونت گشت‌های ارشاد را منكر شويد؟ هيچ می‌دانيد لفظ &quot;گشت ارشاد&quot; چه سيگنالی در مغز جوان‌های اين مملكت توليد می‌كند؟ آقای رييس! آيا جوانان اين مملكت حتا به اندازه‌ی ملوان‌های متجاوز انگليسی هم پيش شما قدر و احترام نداشتند؟ چرا سهم آن‌ها كت و شلوار و عكس يادگاری بود و سهم اين‌ها مشت و بد و بيراه و باتوم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مگر شما با شعار مهرورزی و عدالت به صندلی ساختمان پاستور تكيه نزديد؟ آيا منظورتان از مهرورزی همان جداكردن دست دختر از پدر به اتهام بدحجابی بود؟ آيا منظورتان ستاره دار كردن دانشجوها و محروم كردن‌شان از ادامه تحصيل بود؟ آيا برداشت شما از عدالت همين توزيع عادلانه‌ی فقر بود؟ هرچند شما زياد در ساختمان پاستور حضور نداشتيد. قسمت زيادی از دوره‌ی چهار ساله‌ی شما در سخن‌رانی‌ها و سفرهای استانی گذشت و هرچند كه سفرهای استانی شما هم بيش‌تر از آن‌كه لمس مشكلات مردم باشد، هلی‌كوپتر بازی و ترافيك و مسدود شدن خيابان‌ها و تعطيلی مدارس و ادارات و فلج شدن موقتی شهرها بود، به علاوه‌ی مصوبات فله‌ای و رويايی و آخرش هم هيچ‌كس نفهميد كه به جای قشون كشی به استان‌ها با آن‌همه هزينه، چرا استانداران و معاونانشان را برای ارائه‌ی گزارش به پايتخت فرا نمی‌خوانديد! آیا غیر از این بود که می خواستید همیشه در صدر خبرها باشید؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اصلا آقای رييس! حساب و فلسفه‌ی سياست‌های شما در اين چهار سال چه بود؟ ای كاش برای يك‌بار هم كه شده، فقط يك بار دست از هولوكاست و ونزوئلا و اصلاح جهان برمی‌داشتيد و مرد و مردانه منطق كارها و اقدامات‌تان را برای مردم توضيح می‌داديد. مگر شما با رأی همین مردم قد نکشیدید؟ كاش نظرات اين‌همه كارشناس و صاحب‌نظر را حداقل به دكمه‌ی زيرين پيراهن‌تان می‌گرفتيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای رييس! تناقضات و ناهماهنگی‌ها بين گفته‌ها و رفتارهای شما و حلقه‌ی يارانتان زياد است. شعار &quot;آمدن نفت بر سر سفره‌های مردم&quot; اصلی‌ترين حرف پوسترهای شما در سال ۸۴ بود اما بعد‌ها سخن‌گوی چندشغله و شوخ‌طبع‌تان، با تبسم دلبرانه‌ای بوی بد نفت را علت نيامدنش بر سر سفره‌ها اعلام كرد. ای كاش باورتان می‌شد كه ميليون‌ها انسان با تمام احساس&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;شان اين وعده را جدی گرفته بودند. شما در سال ۸۴ با شعار عدالت و ايده‌ی مقابله با اشرافی‌گری و سرمايه‌داری از شانه‌های همین محرومان بالا رفتيد اما اكنون چه شده كه بعد از چهار سال وزير كشور شما و مجری انتخابات رياست جمهوری يك سرمايه‌دار ميلياردر است؟ شما حتا هنوز هم در حمايت از علی كردان، وزير استيضاح شده‌ سخن می‌گوييد و از خدمات چندين ساله‌ی او ياد می‌كنيد. آقای رييس! آيا اگر علی كردان مدرك دكترای تقلبی نداشت مجال خدمت پيدا می‌كرد؟ آيا به نظر شما ميان خدمت كردن با مدرك جعلی و مثلا مدرسه سازی با پول دزدی تفاوتی وجود دارد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای رييس! شما حرف‌های زيادی در حمايت از مظلومان جهان و به ويژه فلسطين می‌زديد. به سردمداران غربی هم بارها نامه نوشتيد و هميشه هم از جواب ندادن آن‌ها گلايه داشتيد. البته در مظلوميت مردم فلسطين ترديدی نيست ولی آقای رييس! مگر خود شما شد يك‌بار جواب واضح و روشنی به نامه‌ها و نظرات كارشناسان و صاحب‌نظران خودمان در همين تهران بدهيد؟ آيا اگر همین كار نامه‌نگاری با رييس‌جمهور امريكا توسط خاتمی انجام می&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;گرفت، خود شما یا هم فکران تان بی آبرو و حيثيتش نمی‌كرديد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ای كاش در كنار اصلاح جهان و دعوت جرج بوش به خداپرستی، اندكی هم اين پايين را نگاه می‌كرديد. شايد آن‌موقع كه در شهرداری تهران وام ازدواج پخش می‌كرديد، می‌شد حدس زد كه دندان مستمندان را دانه به دانه شمرده‌ باشید. هيچ می‌دانيد كه خيلی‌ها امروز به جای زندگی كردن، فقط دارند برای بقا دست و پا می‌زنند؟ هيچ می‌دانيد كه اميد به آينده امروز به شعر تبديل شده؟ لابد اين را هم می‌دانيد كه معمولا خاطرات نوستالژيك و آرزوهای فروخورده‌ی ملت‌هاست كه شعر می‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای رييس! شما حتا در روابط خارجی و فرامرزی‌تان هم منطق روشنی نداشتید. به نظر می‌رسید شما دوستان خارجی‌تان را بر اساس دشمن مشترك انتخاب می‌كنید، نه ايدئولوژی و منافع مشترك. جهان‌بينی هوگو چاوز ـ كه يك سوسياليست تمام عيار است ـ چه سنخيتی با آموزه‌های دينی و اجتماعی جناب عالی دارد؟ آيا هركس كه دشمن امريكا باشد، بدون در نظر گرفتن اعتقاداتش رفيق شما محسوب می‌شود؟ اگر اين‌گونه است پس چرا داوطلبانه با شيخ‌نشين‌های آن پايين كه جيك تو جيك امريكا هستند و امروز براي ما شاخ و شانه می‌كشند و خليج فارس را هم به‌نام خود مصادره می‌كنند، زير تابلوی &quot;خليج عربی&quot; نشستيد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما آقای رييس! از انصاف كه نگذريم، شما در اين چند سال بزرگ‌ترين خدمت را به طنز اين مملكت كرديد. طنزنويسان ايران در هيچ دوره‌ای تا اين اندازه سوژه و بهانه برای نوشتن پيدا نكرده بودند. لابد اين را هم می‌دانيد كه بهترين طنزها در حضور پارادوكس‌ها و تناقضات است كه خلق می شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ای كاش می‌شد تمام دلايل را اين‌جا نوشت. تمام دلايلی را كه به‌خاطرشان من و بسياری از هم‌نسلانم نمی‌خواهيم شما چهار سال ديگر رييس جمهورمان باشيد. آقای احمدی نژاد! سهم من در تعيين سرنوشت كشورم تنها و تنها يك برگه رأی است. من اين سهم خود را با هيچ شيتيلی عوض نمی‌كنم، حتا با يك تريلی سيب‌زمينی. تصميم دارم هرطور شده با همان يك برگه ـ كه مسلما مثل تمام قطعنامه‌‌های شورای امنيت و هم دلار هزار تومانی، فقط يك كاغذپاره است ـ در تغيير شرايط مملكتم تأثير بگذارم، چون دلم می‌خواهد در همين مملكت زندگی كنم، پير شوم و همين‌جا بميرم. دست كم اين‌گونه خيالم راحت است كه كوچك‌ترين كار را نه برای به دست‌آوردن آن‌چه می‌خواهم، حداقل برای اصلاح آن‌چه كه نمی&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;خواهم انجام می‌دهم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای رييس! من تا مغز استخوانم به تأثير مستقيم سياست‌های رييس‌جمهور بر زندگی خود باور دارم. من و امثال من نه جيره‌خوار امريكا هستيم و نه يك عده مخالف تندروی از خدا و پيغمبر بی‌خبر. ما هم با خدای خود خلوتی داريم. ما هم به نماز و روزه معتقديم و ما هم هر سال زير پرچم امام حسين سينه می‌زنيم، اما دلمان می‌خواهد اين‌بار به جای شما كس ديگری را آن بالا ببينيم. كسی كه به راحتی آب خوردن زير حرفش نزند. كسی كه با خيال تصميمات انقلابی، تصميمات انفجاری نگيرد. كسی كه مردمی بودن را با هميشه توی چشم بودن اشتباه نگيرد. کسی که بی محابا چپ و راست وزیر و مدیر عوض نکند. کسی که برای هر کار درست و غلطش پای رجایی را وسط نکشد و از امثال آن بنده خدا مایه نگذارد. كسی كه سؤال را با سؤال جواب ندهد و هنوز عزای معيشت و امنيت خاطر مردمش را تسكين نداده به صرافت اصلاح جهان نيفتد. كسی كه وقتی در تلويزيون ظاهر می‌شود، هنگام پاسخ دادن به سؤالات و شبهه‌ها، به شخصيت و شعور بينندگان و شنوندگان احترام بگذارد و به فرافكنی و دادن آمارهای بی‌اساس نپردازد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای رييس! قصد من از اين نوشته تنها يك درد دل بود و بس، نه تخريب و نه توهين. هرچند كه در اين چهار سال چيزی كه كم‌ترين هزينه را داشت توهين بود. توهين‌هايی از جنس تهمت‌ها و افتراهايی كه همسر همان سخن‌گوی پرمشغله‌تان به خاتمی نسبت می‌داد. خاتمی، همان سيد خندان كه با هزاری از اين اتهامات و جوسازی‌ها هم چيزی از بزرگی و احترامش پيش مردم كم نمی‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;القصه باز هم خرداد سياسی رسيده و اين دعواهای پرهياهو، بدون شك همه بر سر &quot;خدمت&quot; است و چه‌ها كه نمی‌كند اين خدمت لاكردار و اين كه چه دير و دور خواهد گذشت خرداد امسال؛ هرچند كه ما به خرداد پر از حادثه عادت داريم آقای رییس!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 May 2009 09:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morabbayetalkh&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>morabbayetalkh</dc:creator>
<guid>http://morabbayetalkh.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعور عمومی و تریلوژی آفتابه </title>
<link>http://morabbayetalkh.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 261px; HEIGHT: 299px&quot; height=325 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://webnevesht.persiangig.ir/DSC00057.JPG&quot; width=264 align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این یك رسم ریشه‌دار تاریخی است كه با نزدیك شدن انتخابات ریاست جمهوری معمولن تغییرات محسوسی در جامعه رخ می‌دهد از جمله این‌كه تمام مردم، از شاگرد صاف‌كار و شاطر سنگكی و مجری خوش‌مزه‌ی برنامه‌ی زلال احكام گرفته تا مدير كنترل سكوی پرتاب ماه‌واره‌ی اميد، همه يك شبه تبديل به كارشناس خبره‌ی مسايل سياسی می‌شوند و هم اين‌كه مسئولان در اين ايام سعی می‌كنند به طور مستقيم به شعور مردم اهانت نكنند و ترجيح می‌دهند اين‌ كار را حتی‌المقدور با ايهام و تشبيهات بدون مصداق انجام دهند. در اين ايام مردم معمولن به طور فزاينده‌ای احساس اهميت می كنند و می‌فهمند كه قرار است انگار يك كاری انجام دهند.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در خبرها آمده بود: &quot;&lt;STRONG&gt;با دستور ويژه‌ی دكتر محمود احمدی‌نژاد، رياست جمهوری اسلامی ايران قرار شد تمام مشكلات شاليكاران مازندرانی حل شود&lt;/STRONG&gt;.&quot; گفتيم باز دمش گرم خبرنگار مربوطه كه نوشت &quot;رياست جمهوری اسلامی ايران&quot; وگرنه ما خيال می‌كرديم محمود احمدی‌نژاد هنوز شهردار تهران است و وام ازدواج می‌دهد. فكر كرديم به احتمال قريب به يقين روش حل مشكلات شاليكاران مازندرانی هم يك چيزی توی مايه‌های روش حل مشكلات چای‌كاران گيلانی خواهد بود. اين روش مبتنی بر يك تئوری پدر و مادر دار شيميايی است كه طبق آن مسئولان مربوطه مشكلات مذكور را به طور فله‌ای و به صورت تر و خشك يك‌جا، درون يك ليوان حاوی آب ولرم و كمی زنجبيل می‌ريزند و آن‌قدر هم می‌زنند تا حل شود. اين عمل آن‌قدر ادامه پيدا می‌كند تا محلول آب و مشكلات به شفافيت لازم برسد و امر شفاف‌سازی محقق گردد. در ادامه، در فرصت كوتاهی هم كه لازم است تا محلول قوام مورد نظر را پيدا كند، طبق دستورالعمل توصيه می‌شود مقدار معتنابهی اسپند برای مسئولان مربوطه دود شود تا علاوه بر تركيدن چشم حسودان افراطی، انگيزه‌ای هم ايجاد شود برای حل مشكلات مشابه، مثل مشكلات سيب‌زمينی‌كاران آذربايجانی، گندم‌كاران زنجانی، پيازكاران خوزستانی، نی‌شكر‌كاران كوبايی و شبدركاران ونزوئلايی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هم‌چنين در خبرها بود كه: &quot;&lt;STRONG&gt;رييس جمهور گفت: به هر ايرانی 70 هزار تومان يارانه‌ی انرژی پرداخت خواهد شد&lt;/STRONG&gt;.&quot; راستش خيلی زور زديم كه باور كنيم اما اين‌كه حالا قوه‌ی باورپذيری‌مان پا نداد يا خبر مربوطه با اصل تاريخی &quot; &lt;EM&gt;تكريم شعور عمومی در آستانه‌ی انتخابات&lt;/EM&gt;&quot; كمی تناقض داشت، نمی‌دانيم اما همين‌طور بی‌مناسبت ياد جمله‌ی &quot;&lt;EM&gt;نفت بايد بر سر سفره‌های مردم بيايد&lt;/EM&gt;&quot; افتاديم. ديديم نفت كه نيامده هيچ، سفره‌هامان هم پر كشيده. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين قضيه‌ی باورپذيری هم كه ذكرش رفت، اصولن ريشه در اصل اعتمادسازی دارد كه در اين زمينه می‌توان با اطمينان بالايی، &lt;STRONG&gt;آفتابه&lt;/STRONG&gt; را ملاك قرار داد. اين طفلك با تمام سادگی و يك‌رنگی‌اش توانسته آن‌چنان خلوص و قابليت اعتمادپروری‌ای از خود نشان دهد كه سال‌های سال است مردم در خلوت، همه چيزشان را نشانش می‌دهند و هيچ پشيمان هم نمی‌شوند، تازه بعدش کلی هم احساس راحتی می‌كنند.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Apr 2009 11:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morabbayetalkh&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>morabbayetalkh</dc:creator>
<guid>http://morabbayetalkh.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن مرد با اسب آمد/ آن اسب، من بودم</title>
<link>http://morabbayetalkh.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 248px; HEIGHT: 327px&quot; height=340 alt=&quot;اكبر اكسير&quot; hspace=0 src=&quot;http://images.upload2world.com/get-3-2009-upload2world_com_lbwyo.jpg&quot; width=248 align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; محمود دولت‌آبادی گفته بود: &quot;&lt;EM&gt;من از مرگ بدم می‌آید&quot;&lt;/EM&gt; و این به نظرم قد علم كردن در برابر مرگ‌ نیست كه بیش‌تر نوعی تسلیم هم‌راه با تنفر است، مثل فحش دادن به جلاد هنگام فرود آمدن گيوتين. اما كاری كه اكبر اكسير می‌كند، دقيقن دست انداختن مرگ است، مرگی كه واقعی‌ترين واقعيت موجود است. اكبر اكسير &lt;EM&gt;&lt;B&gt;با شعر، مرگ را به تأخير&lt;/B&gt;&lt;/EM&gt;&lt;EM&gt; &lt;B&gt;می‌اندازد&lt;/B&gt;&lt;/EM&gt;. او &lt;EM&gt;&lt;B&gt;اگر بميرد مريض خواهد شد&lt;/B&gt;&lt;/EM&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;و می‌خواهد به مرده‌شور بسپارند كه &lt;B&gt; &lt;EM&gt;قبل از مصرف او را بتكاند، امكان دارد نمرده باشد&lt;/EM&gt;.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شايد كم‌تر كسی بتواند اين‌گونه زيبا با مرگ برقصد، دست‌كم دراين دور و اطراف جغرافيايی و شايد فرشته‌ی مرگ هم با شنيدن اين عبارات خنده‌اش بگيرد و طرح دوستی بريزد و از قضا، نخ سيگاری هم به او تعارف كند. تازه با فرض رخ دادن مرگ ‌هم، باز باكی نيست كه &lt;EM&gt;&lt;B&gt;در سرزمين ما، شاعران بعد از مرگ زنده می‌شوند&lt;/B&gt;&lt;/EM&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«&lt;FONT color=#000066&gt; &lt;B&gt;&lt;I&gt;بهزيستی نوشته بود:/ شير مادر، مهر مادر جانشين ندارد/ شير مادر نخورده، مهر مادر پرداخت شد/ پدر يك گاو خريد/ و من بزرگ شدم/ اما هيچ‌كس حقيقت مرا نشناخت/ جز معلم عزيز رياضی‌ام/ كه هميشه می‌گفت:/ گوساله بتمرگ.&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به نظرم اكبر كسير نيست كه سراغ طنز می‌رود بلكه اين طنز است كه بيخ گلوی اكسير چسبيده و نمی‌گذارد كه او طنز نيانديشد. طنزی كه هميشه سپر بلای تمام انواع ادبی بوده و جور همه‌ی لفافه‌های چندش‌آور و اغراق‌های خلسه‌گونه‌ را كشيده است و طنز اكبر اكسير هم، حالا نه به‌خاطر كم‌تر شلاق‌ خوردن و كم‌تر بهتان شنيدن و شايد با هدف مشمول گذر زمان نشدن و برای گريز از لوس‌بازی‌های تاريخ‌مصرف‌دار &lt;EM&gt;&lt;B&gt;سالن آرايش و زيبايی دوم شخص مفرد مؤنث مفلوك و تريبون شعارهای مبتذل حزبی نيست&lt;/B&gt;&lt;/EM&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;« &lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;پدر همه را به يك چشم می‌ديد/ پا توی يك كفش می‌كرد/ و عوض خُرخُر، خِس خِس می‌كرد/ جنگ كه تمام شد/ از پدر چيزی حدود 30 درصد مانده بود/ حالا كه ديپلم رياضی گرفته‌ام، می‌فهمم/ ما صد درصد به پدر مديونيم/ نه 70 درصد.&lt;/FONT&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«&lt;FONT color=#000066&gt; &lt;B&gt;&lt;I&gt;مادر شير بود/ دير كرد/ از اتاق عمل كه برگشت/ پستان حذف شد/ از شيمی‌درمانی كه آمد، موی سر/ جراح معتقد بود/ در ادبيات ما/ زلف و پستان واژه‌های ممنوعه است/ مادر واقعن شعر بود.&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شايد خيلی‌ها بگويند كه اين عبارات شعر نيستند. خود من هم البته آدم چندان شعربلدی نيستم و مطمئنم كه هرگز خيال شعر گفتن هم به سرم نخواهد زد. تمام اين‌ها را هم تنها به عنوان يك خواننده می‌نويسم، در برهه‌ای كه تعداد آن‌ها كه شعر می‌نويسند از آن‌ها كه شعر می‌خوانند خيلی خيلی بيش‌تر است و كاری هم ندارم كه اين‌ها شعرند يا تِلِه‌شعر، اما اگر واقعن شعر نيست، هنر كه هست. مگر نه اين‌كه هنر ويترين جاذبه های ذهنی انسان است و مگر نه اين‌كه هنر، ديدن چيزهايی‌ست كه ديگران نمی‌بينند يا دست‌كم آن‌گونه كه ديگران نمی‌توانند ببينند و گفتن به شيوه‌ و شمايلی ست كه ديگران نمی‌توانند بگويند و بازی كردن با اجزای جهان پيرامون است، آن‌گونه كه ديگران قادر به ايفايش نيستند؟ و شايد هم هرگز تا پايان جهان باورمان نشود كه &lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;اگر هنر نبود، حقيقت ما را می‌كشت&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;؛&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;حقيقتی كه پايه و اساسش، خشونت عیان و ابتذال خاموش زير سايه‌ی ايدئولوژی‌های ستيزه‌جوست.   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«&lt;FONT color=#000066&gt; &lt;B&gt;&lt;I&gt;دو پا داشتم/ دو پا هم قرض كردم/ تا از دست گاوها فرار كنم/ غافل از اين‌كه/ خود، چهارپا شده بودم.&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من از رقص و هنرمندانگی اكبر اكسير روی كاغذ، فارغ از وجه شعری يا غير شعری و حتا پرت و پلا بودنش، از اين بابت كه لحظه‌ای بكر و زيبا ـ دقيقن به معنای زيبا ـ برای خواننده می‌آفريند، لذت می‌برم. اين‌جا صحبت از شعر يا غير‌شعر يا قطعه‌ای است كه به شدت &lt;EM&gt;&lt;B&gt;غيرمترقبه &lt;/B&gt;&lt;/EM&gt;بوده و علاوه بر طنز آشكارش، لايه‌ای ظريف و نهان هم برای &lt;EM&gt;&lt;B&gt;خواص &lt;/B&gt;&lt;/EM&gt;دارد. لايه‌ای كه شايد در خوانش اول نمود نداشته باشد اما وقتی از پشتِ بازی‌های غليظ زبانی نمايان شد، پرده از طنز هول‌ناكی برمی‌دارد كه بيش‌تر برای ترسيدن است تا خنديدن؛ ترسيدن از نوع بهت و واماندگی منجر به اعتراف. طنز شرافت‌مندانه‌ای كه گذشته‌ترها، نمك طعم‌آور كاريكلماتورهای پرويز شاپور و براده‌های سيد حسن حسينی بود و با شيطنتي هوش‌مندانه، مفاهيم متناقض و گاه متضاد انسانی از قبيل لطافت و خشونت، عشق و تنفر، زندگی و مرگ، جنگ و صلح، صداقت و ريا و ثروت و فقر را به جان هم می‌اندازد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;FONT color=#000066&gt; اين روزها خيلی نجيب شده‌ام/ می‌گويند در نجابت به پدرم رفته‌ام/ ناخنم چه زود بلند می‌شود/ كمرم چه تند خميده می‌شود/ فارسی اول كه يادتان هست/ &quot;آن مرد با اسب آمد&quot;/ آن اسب، من بودم.&lt;/FONT&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اكبر اكسير سال‌ها پيش در آستارا معلم ادبيات من بود و من هم قصدم از اين گفته‌ها تملق و پاچه‌خواری برای او نيست كه نه او رييس جمهور است تا سهام بيش‌تری از عدالت نصيبم كند و نه من يك شاعر تازه کار عشق شهرت، تا او مقاله‌ای در مدح استعداد نوظهورم بنويسد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«&lt;FONT color=#000066&gt; &lt;B&gt;&lt;I&gt;گوسفند خوابيده است/ سگ خوابيده است/ چوپان خوابيده است/ گرگ خوابيده است/ لطفن شما هم بخوابيد/ و مطمئن باشيد/ در پايان اين شعر/ هيچ اتفاقی نمی‌افتد!&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گاهی اوقات نوشتار بهتر از گفتار منظور آدم را می‌رساند. فكر كردم لابد اين‌گونه بهتر مي‌توانم از اكبر اكسير تشكر كنم، به خاطر لذتی كه از بسياری از شعرهاش بردم و به‌خاطر لب‌خند دزدانه و ممتدی كه بعد از خواندن هركدام‌شان مرتكب شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«&lt;FONT color=#000066&gt; &lt;B&gt;&lt;I&gt;مادر عاشق طلا بود/ جشن تولد، دست‌بند خواست/ پدر به زندان رفت/ روز مادر، زنجير خواست/ پدر به تيمارستان رفت/ سال‌گرد ازدواج، سرويس خواست/ پدر سوار شد و رفت!&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; » &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«&lt;FONT color=#000066&gt; &lt;B&gt;&lt;I&gt;لطفن به گيرنده‌هايتان دست نزنيد/ فرستنده اشكالی ندارد/ تلويزيون‌تان رنگی هم كه باشد/ كلاغ‌ها،/ سياه ـ سفيد پخش می‌شوند.&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;جهان پر از توطئه‌ی اشكال هندسی‌ست &lt;/I&gt;&lt;/B&gt;و اكبر اكسير در هنركده‌‌ی معروفش با شعر، هم‌چنان مرگ را به تأخير می‌اندازد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«&lt;FONT color=#000066&gt; &lt;B&gt;&lt;I&gt;پدران من، همه چوپان بودند/ اما من، گوسفند شدم/ حالا اگر اجازه می‌فرماييد/ سرم را می‌اندازم پايين/ و از خير اين شعر می‌گذرم.&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;پی‌نوشت: اشعار و هم‌چنين عبارات پررنگ داخل متن، برگرفته از دو مجموعه‌ی اخير اكبر اكسير، &quot;پسته‌ی لال سكوت دندان‌شكن است&quot;( انتشارات مروارید) و &quot;زنبورهای عسل دیابت گرفته اند&quot; (انتشارات ابتکار نو) می‌باشند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;.... . . . .  .  .   .   .    .     .      .        .          . (اختصاصی دوهفته‌نامه‌ی پيک آستارا)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Mar 2009 23:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morabbayetalkh&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>morabbayetalkh</dc:creator>
<guid>http://morabbayetalkh.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنده باد مخالف من</title>
<link>http://morabbayetalkh.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 396px; HEIGHT: 253px&quot; height=253 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://parvizbagzadeh.files.wordpress.com/2008/11/016.jpg&quot; width=430 align=textTop border=0&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;من اصولن&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#000000&gt;عاشق چشم و ابروی محمد خاتمی نيستم و از قضا خاتمی هم قول مدير‌عاملی سايپا را به من نداده اما چون به هيچ‌وجه نمی‌خواهم به مدت چهار سال ديگر، موقع شنيدن سخن‌رانی رييس‌جمهور دستم از فرط عصبانيت بلرزد و گوشه‌ی لبم مچاله شود و فحش ببندم به ناف هرچه تحول اقتصادی و سهام عدالت و مقاومت و اقتدار، ناچارم از اعلام كانديداتوری خاتمی خوش‌حال باشم و اميدوار باشم كه خاتمی باز هم رييس‌جمهور شود؛ هرچند ملت ايران حافظه‌ی تاريخی‌شان یک چیزی در حد فندق است و هيچ هم بعيد نيست كه چهار سال بعد مثلن مسعود ده‌نمكی يا جواد رضويان را رييس جمهور كنند. حالا از فردا اين جماعت تحريم‌چی شروع می‌كنند ‌توپيدن به ما كه ساده‌ای و احمقی و بچه‌ای و خامی هنوز و ... اما خيالی نيست و به اندازه‌ی كافی دليل برای رأی دادن دارم و به دلايلم هم ايمان دارم تا مثل دور قبل، شده حتا از خواب و خوراك خودم بزنم و با نزديك‌ترين دوستانم و حتا بستگانم كه اهالی تحريم‌ انتخابات‌اند شاخ تو شاخ شوم و در بیفتم، تا فرداروزی اگر باز هم احمدی‌نژاد به فضل خدايش آمد بالای سكوی رياست، لااقل وجدانم راحت باشد و پيش خودم افتخار كنم كه من به سهم خودم نهايت تلاشم را كردم كه نتواند بيايد و تاريخ را بيش‌ از اين اشغال نکند. دلم به حال خودم می‌سوزد وقتی یادم می‌افتد که چطور تحریم‌کنندگان انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۸۴، به‌طور كاملن مستقيم باعث روی كار آمدن احمدی‌نژاد شدند.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;چند وقت پيش&lt;/FONT&gt; جايی خواندم كه ميزان كل بدهی‌هاي زندانيان ديه در سراسر كشور، چيزی حدود 156 ميليارد تومان است. پيش خودم فكر كردم اگر صادق محصولی؛ وزير صددرصد محترم كشور كه ثروت اعلام شده‌اش تا قبل از وزارت 164 ميليارد تومان بود، بخواهد بدهی همه‌ی اين فلك‌زده‌ها را بپردازد و از زندان آزادشان كند، تازه سرجمع 8 ميليارد هم كف دستش می‌ماند. حالا بماند كه كف دست برای اين مبلغ كمی كوچك است، اما با 8 ميليارد تومان در شهری مثل آستارا می‌شود يك امپراطوری راه انداخت. می‌شود خواهر و مادر قوای مقننه و مجريه و قضاييه را به هم پيوند داد و می‌توان حتا با يك صدم اين مبلغ نتايج تمام انواع انتخابات را در آستارا تا چند ثانيه قبل از اتمام رأی‌گيری تعيين كرد. اين را هم لحاظ كنيم كه فيلم به شدت بامزه‌ی اخراجی‌ها، تنها با فروش 3 ميليارد تومانی، پرفروش‌ترين فيلم تاريخ سينمای ايران لقب گرفت و همه‌ی دست‌اندركاران آن ميليونر شدند. ثروت آقای وزير كشور از 54 برابر فروش فيلم اخراجی‌ها هم بيش‌تر است. برای مجسم كردن همين 8 ميليارد (و نه حتا تمام 164 ميليارد) هم كافی‌ست عنايت به خرج دهيم كه اين مبلغ برابر است با حقوق كاری 1333 سال يك كارمند خوش‌شانس كه در ايده‌آل‌ترين حالت ماهی 500 هزار تومان حقوق می‌گيرد. يعنی اگر حضرت نوح هم از همان اول بسته شدن نطفه‌ تا آخر عمر هزار ساله‌اش كارمندی دولت را می‌کرد و تمام حقوقش را هم بدون یك ریال كم و كاست پس‌انداز می‌كرد، باز ۳۳۰ سال و اندی کم می‌آورد و نمی‌توانست 8 ميليارد را سرهم كند. البته اين خزعبلات فقط محض مقايسه گفته شد، وگرنه ما كه حسود نيستيم يا خشتك‌مان كه هوس بادبان شدن نكرده. لابد لياقتش را داشته كه اين‌همه پول در آورده. اصلن صادق محصولی ساخته شده براي ميلياردر بودن؛ مثل احمدی‌نژاد كه آفریده شده برای شكوفا كردن اقتصاد ایران و رسيدگی به مشکل ترافيك خيابان‌های كاراكاس. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Feb 2009 22:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morabbayetalkh&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>morabbayetalkh</dc:creator>
<guid>http://morabbayetalkh.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راز بقا</title>
<link>http://morabbayetalkh.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG height=163 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.didarnews.com/www/photonews/mahsoli1m.jpg&quot; width=197 align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;        &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;        &lt;FONT color=#660033 size=3&gt;برای آن که بخوری اما خورده نشوی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#660033 size=4&gt;باید ببینی اما دیده نشوی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#660033 size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Nov 2008 05:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morabbayetalkh&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>morabbayetalkh</dc:creator>
<guid>http://morabbayetalkh.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من اشتباهی بودم</title>
<link>http://morabbayetalkh.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 266px; HEIGHT: 325px&quot; height=411 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8705/ImageReports/8705151000/13_8705151000_L600.jpg&quot; width=317 align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در طول سال های دانشگاه بچه های زیادی را می شناختم و سراغ داشتم که همگی به یک دلیل مشترک؛ کم آوردن نمره ی یک یا چند درس، در نهایت از ادامه ی تحصیل بازماندند و یا مدرکی به مراتب نازل تر از آن چه که برای گرفتنش از شهر و خانواده ی خود کنده و راهی دانشگاه شده بودند، دستشان را گرفت و هرکدام راهی دیگر را برای ادامه ی زندگی پیش گرفتند. خاطرم هست یکی از دوستانم را که فقط به خاطر نگرفتن 0.75 نمره ی یک درس غیرتخصصی، تعداد ترم های مشروطی اش از حد مجاز گذشت و بلافاصله حکم اخراجی اش به آدرس خانه شان در شهرستان ارسال شد. آن دوست من الان در یکی از شهر های شمالی با کشاورزی روزگار می گذراند. یکی دیگر هم که به دلیل مشابه، حکم اخراجی گلویش را چسبید این روزها در یکی از شهرستان ها راننده ی سواری بین شهری است. یکی هم که همان اوایل کار اخراج شد کارش به خودکشی کشید اما اجل به او پا نداد و جان سالم به در برد و خیلی سال است که خبرش را ندارم و دوست دیگری هم بود که بعد از 5 سال تحصیل، دست آخر با کمی تخفیف فقط یک مدرک کاردانی دستش را گرفت و چند ماه بعد راهی خدمت زیر پرچم شد. هدفم البته از گفتن این موارد محکوم کردن اساتید دانشگاه یا مظلوم جلوه دادن دوستان دانشجویم نیست چراکه یک استاد دانشگاه از بابت نمره ی درسی در هر صورت بدهکار هیچ دانشجویی نیست و مسئول مستقیم محرومیت یک دانشجو از ادامه ی تحصیل در صورت عدم کسب حدنصاب نمره، خود اوست اما می خواهم این موضوع را همین طور خوش خوشک مرور کنم که اگر قرار است عدالتی در جریان باشد پس چطور از یک طرف این همه بچه های مردم سر نیم نمره از گرفتن مدرک محروم می شوند و تمام مسیر سرنوشتشان عوض می شود اما از آن طرف یکی هم بدون داشتن حتا مدرک لیسانس و فوق لیسانس، با جعل مدرک دکترای دانشگاه آکسفورد لندن (سومین دانشگاه برتر دنیا) سال های سال پله پله بالا می آید و حقوق دکترا را می گیرد و از فرمانداری گنبد کاووس و صدا و سیما و وزارت کار و سازمان فنی و حرفه ای و وزارت نفت گرفته تا صندلی شخص اول وزارت کشور (دومین مقام اجرایی بعد از رییس جمهور) را تجربه می کند و قرار می شود که انتخابات ریاست جمهوری را با آن گستردگی و حساسیت، آن هم به طور سالم و عاری از تخلف و تقلب برگزار کند. داستان قد کشیدن &quot;&lt;STRONG&gt;عوضعلی&lt;/STRONG&gt; کردان&quot; یک تراژدی است. یک طنز سیاه که آدم را ناخودآگاه به یک لبخند تلخ وا می دارد. لبخندی که از هزار گریه ی بی اختیار هم سوزنده تر است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمی دانم جریان کامل و زنده ی استیضاح روز سه شنبه را غیر از راننده های تاکسی و نانوایی ها و قهوه خانه چی ها چه تعداد از مردم از رادیو گوش کردند. صحنه ی استیضاح آن روز و صحبت های توپنده و تکان دهنده ی استیضاح کنندگان و در مقابل، دفاعیات بچگانه و نامربوط علی کردان نمایش کامل و تمام عیار بی رحمانه گی سیاست بود. آن روز اقلیت اصلاح طلب مجلس مثال افرادی بودند که گویی برای تماشای یک فیلم اکشن هیجان انگیز به سینما آمده اند و با کمال آرامش از روی صندلی های خود ناظر تصفیه ی درون گروهی خشن و عبرت انگیز اصولگرایان بودند. در این ماجرا بی شک علی کردان مستحق ترحم و تخفیف نبود که نه فقط با شعور یک ملت بازی کرده بود و زیاده از حد بالا آمده بود بل که اعتبار و حیثیت هم مسلکان خود در کابینه و بیش از همه رییسش، محمود احمدی نژاد را شبهه ناک و لکه دار کرده بود، رییسی که شعار اصلی اش عدالت محوری است. با این حال اما رییس وفادار او، به رغم فریاد و اعتراض مجلسی ها و مطبوعات و تمام مردمی که کردان را یک فریبکار یافته بودند، دست از حمایت وزیرش پس نکشید و در پاسخ، این اتهامات را بی فایده دانست و مدرک تحصیلی را یک &quot;کاغذ پاره&quot; خواند (همان طور که در مقاطع پیشین قطعنامه های شورای امنیت و نیز دلار هزار و بیست تومانی را هم کاغذپاره خوانده بود.) و در واکنش به این اتهامات، سابقه ی خدمات و عملکردهای کردان را گوشزد کرد و اعلام نمود که در روز استیضاح برای &quot;دفاع تمام قد&quot; از علی کردان در مجلس حاضر خواهد شد. اما روز استیضاح چیز دیگری رخ داد. محمود احمدی نژاد، رییس وفادار، دو روز قبل از استیضاح، با &quot;غیرقانونی&quot; خواندن این کار مجلس از آمدن سرباز زد و علی کردان تک و تنها و بدون حتا یک حامی و خدا می داند که با چه دل آشوبی پا به صحن مجلس گذاشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کردان در آن جلسه حرفی برای گفتن نداشت و اساسن هرچه که گفت و هر توجیهی که آورد، همه بی ربط و از سر درماندگی بود. او حتا از روی خالی بودن دستش و شاید هم با هدف تحریک احساسات مجلسی ها، از پشت همان تریبون از همسرش، از پسرش مرتضی و از دخترانش فاطمه و مائده و محدثه به خاطر تحمل ناسزاها و طعنه و کنایه ها عذرخواهی کرد، هرچند که می دانست بی رحمانه گی سیاست حتا بین اصول گراهای ایرانی هم زن و بچه و خانواده نمی شناسد. روز سه شنبه چله ی زمستان علی کردان بود که از سه ماه قبل جیک جیک مستانش را در ساختمان ۱۹ طبقه ی خیابان فاطمی روی صندلی وزارت کشور به اوج برده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدیران و رؤسا با مدرک شبهه دار قطعن در این مملکت کم نیستند، مملکتی که خیلی ها در جایگاهی نشسته اند که نباید باشند و خیلی های دیگر هم جایی که لازم است باشند، نیستند. من نمی دانم زمانی که کردان با مدرک فوق دیپلمش داشت مدرک دکترای آکسفورد را دست و پا می کرد، یکی نبود به او بگوید آخر بنده ی خدا، آکسفورد که دیگر دانشگاه آزاد واحد دارقوزآباد نیست که سگ صاحبش را نشناسد. هرچه که هست علی کردان آدم باهوشی نبود، چه اگر بود به عمد هم که شده به مناصب و صندلی های حتا اندکی پایین تر قناعت می کرد تا با نشستن بر مسند وزارت به یک باره زیر ذره بین زیرکانه ی رسانه و روزنامه و خبرنگار نلغزد، همان ترفند نانوشته ای که مدیران و کرسی دارانی که احتمالن شرایطی مشابه کردان دارند، با عاقبت اندیشی رعایتش می کنند و بی گدار به آب نمی زنند. علی کردان اما ناغافل جوگیر شد و چه تلخ سقوط کرد، مثل همان دوست دوران دانشگاهم که به خاطر 0.75 نمره ی ناقابل مسیر زندگی اش به کل روی شانه ی خاکی افتاد و رفت. چه بسا اگر علی کردان کمی حسابگرتر بود و ذکاوتش را داشت و از پذیرش وزارت امتناع می کرد و در همان شغل سابقش که کم شغلی هم نبود گذران می کرد، این گونه مفتضحانه خلع نمی شد و هم چنان دکتر علی کردان عضو هیأت علمی دانشگاه باقی می ماند و به مردم کشورش خدمت صادقانه می کرد و امثال همان دوست من را سر یک نمره به کام اخراج می فرستاد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Nov 2008 23:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morabbayetalkh&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>morabbayetalkh</dc:creator>
<guid>http://morabbayetalkh.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محکمه</title>
<link>http://morabbayetalkh.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 206px; HEIGHT: 127px&quot; height=127 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://no-words.com/blog/images/eye2.jpg&quot; width=239 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خطیب نماز جمعه ی تهران در رابطه با رکود اقتصادی امریکا گفت: &quot;خدا امریکا را مجازات اقتصادی کرده است.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نگاه کردیم دیدیم با وجود این رکود و بحران، امریکا هم چنان صاحب اقتصاد اول دنیاست و اگر بنا به زمین خوردنش باشد هم زمان اقتصاد باقی دنیا را هم کله پا می کند و چار چرخشان را می فرستد هوا. گفتیم اقتصاد مملکت ما همین طور مجازات نشده اش این است و بین چهل تای اول دنیا هم نیستیم. رفتیم تو فکر که این امریکا چقدر باید مجازات شود که تازه بشود هم رتبه ی ما. فکرمان به جایی قد نداد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یاد حرفی افتادیم که یکی از چهره های مشهور، زمستان سال 83 پس از واقعه ی سونامی و زلزله ی مهیب ۸ ریشتری جنوب شرق آسیا گفته بود: &quot;مردم تایلند و سنگاپور و اندونزی به خاطر فساد و فحشا گرفتار عذاب الهی شدند و زیر آوار ماندند.&quot;(نقل به مضمون) دقیقن یک سال قبل از آن، یکی از همین زلزله ها، شهر بم را با خاک یکسان کرده بود؛ با پنجاه و اندی هزار کشته. گفتیم شهر بم هم مرکز فساد بوده؛ یحتمل.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Oct 2008 00:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morabbayetalkh&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>morabbayetalkh</dc:creator>
<guid>http://morabbayetalkh.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
