
دو شب قبل از آن، مرد های آبادی که زله شده بودند از غصه بارگذاشتن و رفتن و یله شدن زیر آفتاب گیر قهوه خانه ی چاله بازار و سیگار پشت سیگار دود کردن و انتظار کشیدن برای پیدا شدن سر و کله ی یک ابر تیره ی آبستن، رو به کدخدا شکوه کردند که چه نشسته ایم و ساعت می کُشیم که خشکی و تشنگی همه باغ و مزرعه و اسب و گاو و قاطر و زن و بچه هامان را هلاک کرده و همه زندگی مان رو به قبله افتاده و شد همان که همه یا خدا یا خدا کنان و سلانه و پاشنه کشان، پشت پای کدخدا را گرفتند و رفتند بست ایستادند پای ایوان پیربابای خداشناس که ای شیخ دستی بالا بگیر، دعایی بگو، شفاعتی بکن، بلکه هم مزد آن همه عبادتی که کرده ای و آن همه هدایتی که فرمودی و آن همه خیر و مصلحتی که باعث شدی، رحمی به ما کند و این قهر آسمان را بشکند و بارانی چیزی ببارد. پیربابای خداشناس هم مف بالاکشان همه را جمع کرده و برده بود پای تپه ی بالای بقعه و رو کرده بود به آسمان که ای خدا رحمی کن بر اهل این آبادی و از تقصیرشان درگذر و اقل کم به حرمت و معرفتی که بین من و توست، نعمت بارانت را فرو فرست که این ها رو به هلاکند و بعد مفش را بالا کشیده بود و رو به کدخدا و مردم کرده بود که من کردم آن چه خواسته بودید و گفتم هم آن چه گفته بودید.
فردای آن روز گویی که لشکریان تیمور هجوم آورده باشند، آسمان آبادی به سیاهی عظما نشست و غرومب غرومب رعد بود که پشت به پشت ترکید و بغض آسمان از هم پاشید و ریخت هرآن چه ریختنی بود و هنوز دو شب نکرده، تخته سنگ های کتیبه کوب، قوام از کف دادند و سیل مهیب لاکردار از کمرکش اژدرکوه راه گرفت و آمد همه آبادی و مال و باغ و مزرعه و زن و مرد و بچه و کدخدا و پیربابا و حجله و بساط پیربابا را درهم پیچید و غوطه خوران همه را برد و پاشید وسط باتلاق های پایین دست جلگه.
...
ملاباجی گفته بود آدم از گرسنگی تلف شود شرف دارد به این که از پرخوری بترکد.
