میخواستم از شادی و نشاط مردم قبل از انتخابات بنویسم. میخواستم از اینكه همه شناسنامههایشان را از گنجه و صندوق بیرون آوردهاند تا قهر و غفلت چهار سال پیش را جبران كنند بنویسم. میخواستم بنویسم كه مردم كوچه و خیابان چهقدر باهم مهربان شدهاند. میخواستم از اطمينان اكثريت جامعه به تغيير بنويسم. میخواستم از امید و هیجان و احترامی كه در چشم دخترها و پسرها جریان پیدا كرده بنویسم، از بيداری دوبارهی حس قشنگ وطنپرستی، از فريادهای نرم و دلنشين آزادیخواهی، از دستبند سبز دخترك موفرفری و از نوار سفيد پسربچهی كلهفندقی.
میخواستم بنويسم كه چه نقشههايی دارم برای جشن فردای رأیگيری. می خواستم از چهارشنبهای بنويسم كه با مجتبی تمام جادهی كناره را از بابل تا رامسر با نوار سبز آمديم. میخواستم از شور انتخاباتی بچه های آستارا بنويسم، میخواستم بنويسم كه شايد پس از سالها همين شنبهی بعد از رأیگيری، های های گريه كنم. گريه كنم از فرط خوشحالی. گريه كنم بهخاطر رهايی از تنشهای عصبی كه در اين چهار سال تحمل كردم. بهخاطر سقوط انحصارطلبی، برای پايان دروغگويی…
بد شد. خيلی بد شد. فكر همهجا را میشد كرد جز اين. باور كردن اينكه نتيجهی انتخابات از قبل معلوم باشد از فحش ناموس هم سنگينتر است. مطمئنم خوشبينترين هواداران احمدینژاد هم خيال 24 ميليون رأی حتا به مخيلهشان خطور نمیكرد. وقتی علی، تنها دو ساعت پس از اتمام رأیگيری زنگ زد و گفت كه زمزمههای رأی 24 ميليون برای احمدینژاد همهجا پيچيده خندهام گرفت، خندهی تمسخر. چند ساعت بعد كه تلويزيون هم آمار نهایی 24 ميليون را اعلام كرد دوباره خندهام گرفت، خندهی تلخ و بینمك ناباوری .
خيلی تلاش كرده بوديم كه اطرافيان ناراضیمان را مجاب كنيم تا برای بهتر شدن اوضاع، بي آنكه پا روي هيچ قانوني بگذارند، غرور و سرسنگيني روشنفكرانهي خود را كنار بگذارند و فقط پای صندوق بيايند. خيلی زور زده بوديم كه به همدیگر بفهمانيم كه بايد شكاف ميان اصلاحطلبان را درز بگيريم تا احمدینژاد و يارانش دوباره از آن نگيرند و بالا بيايند. خيلی مايه گذاشتيم در دانشگاه، در خيابان، در تاكسی، در باجهی روزنامهفروشی، در اينترنت، بين خانواده و ميان فاميل. يك مثنوی دليل آورديم برای هر نفر تا بداند كه چرا احمدینژاد را نمیخواهيم، كه چرا كس ديگری را ترجيح میدهيم، كه بفهمد حرف حسابمان چيست، تا بداند بابت به خطر افتادن منافع نداشتهمان نيست كه اينقدر جلز و ولز میكنيم.
تمام شد. همهچيز به ناجوانمردانهترين شكلی تمام شد. اين نتيجه اگر منطقی بود و قابل پيشبينی، شايد اينقدر نمیسوختيم، اينقدر بهتمان نمیزد. اما منطقی نبود. خدا میداند كه نبود. خدا میداند كه منصفانه نبود. اگر میدانستيم قرار از قبل بر اين است كه ركورد 22 ميليون خاتمی شكسته شود، اگر میدانستيم كه قرار بر اين است كه هيچ كدام از سه نامزد ديگر حتا در زادگاهشان هم نتوانند رأی اول را كسب كنند، شايد اصلا قاطی ماجرا نمیشديم. ما از جسم و روحمان مايه گذاشتيم. ما تمام احساس و عاطفه و حيثيت و انسانيتمان را ريختيم وسط. ما با وضو رأی داديم. ما يا ذالجلال و الاكرام گفتيم. ما خودمان ديديم كه بیشماريم. ما پيشاپيش ديديم كه پيروزيم. ما وجود خدا را كنار خودمان حس كرديم. ما دموكراسی نصفه نيمه را باور كرديم. ولی چه ناباورانه بازی خورديم.
مگر ما چه میخواستيم؟ مگر حرف ما چه بود؟ كجای دغدغههای ما خطرناك بود؟ كدام خواستهی ما غير قانونی بود؟ ما كه عاشق چشم و ابروی موسوی نبوديم. ما كه طلسم لهجهی آبدار كروبی نشده بوديم. ما كه فدراليسم شاعرانهی رضايی را جدی نگرفته بوديم و ما كه با تيپ و قيافهی احمدینژاد كاری نداشتيم. ما كه دنبال ولنگاری و بیبندوباری نبوديم. ما كه تمام زورمان را میزديم تا خواستههايمان از كاسهی قانون بيرون نريزد.
ما ذهنمان خسته شده بود. ما قلبمان درد داشت از تفكری كه در اين چهارسال بر شانههامان ايستاد و رسميت يافت . تفكر بیحسابی كه حتا قادر به حفظ ظواهر هم نبود و مدام دست به نقض خودش میزد.
میخواهم از بهت و حيرت همهی كسانی كه میشناسم بنويسم، میخواهم از نااميدی و افسردگیام بنويسم. میخواهم از خمودگی و خشم خطرناك شهر بنويسم، از نامردیهای صدا و سيما، از قطعی اساماس و مسنجر و كندی اینترنت، از اينكه چه بر سرمان آمد، كه جای كلاه گونی بر سرمان رفت. می خواهم بنويسم از بساط بیقاعدهای كه ناغافل سر راهمان پهن شد، از آرزوها و نقشههايی كه سراب از آب درآمد. میخواهم بنويسم اما به خدا ديگر خسته شدم.
بهخاطر تلاشهايی هم كه كرديم هیچ پشيمان نيستيم، تازه كلی هم به خودمان افتخار میكنيم، به تمام فريادهايمان، به عصبانی شدنهايمان، به دلريسه رفتنهايمان و به طرز فكرمان كه دروغ و فریب و توهم و نامردی و حذف مخالف جايی درش ندارد. ما با كسی پدركشتگی نداشتيم. ما فقط وطنمان را دوست داشتيم. هيچيك از خواستههای ما با اعتقادات پذيرفته شده در تضاد نبود. هيچيك از ما آشوبطلب نبوديم و نيستيم. ما چيزی از اغتشاشگری نمیدانستيم و نمیدانيم. بزرگترين سلاح ما همان رأی ما بود كه توی صندوق انداختيم و معلوم نشد كجا رفت. حالا ماندهايم سراغ رأی خود را از کی بگيريم!

"استخدام معلمهای حقالتدریسی"، "صاحب مسكن شدن هر خانواده"، "پرداخت ماهيانه ۵۰ تا ۷۰ هزار تومان به هر ايرانی"، "اعطای زمين به كارگران"، "واگذاری باشگاههای پرسپوليس و استقلال به مردم"، "افزایش حقوق کارمندان و بازنشستگان" و ... اين جملات و وعدهها، آنهم در دو ماه منتهی به انتخابات چه معنايی میتواند داشته باشد آقای احمدینژاد؟ شما را چه شده كه به يكباره دم انتخابات مردم را وعده باران میكنيد؟ شما كه خدای نكرده قصد ذوقمرگ كردن مردم را نداريد؟ آقای رييس! چرا وقتی نفت را بشكهای ۱۴۰ دلار میفروختيد خانوادهها صاحب مسكن نشدند؟ چرا آنموقع سفرهی كسی رنگين نشد؟ چرا معيشت مردم بدتر هم شد كه بهتر نشد؟ حالا كه قيمت نفت كلهپا شده، ماهی ۵۰ تا ۷۰ هزار تومان را برای ۷۰ ميليون نفر آدم از كدام كيسه و با انحلال كدام سازمان يا تخليهی کجای صندوق ذخيرهی ارزی میخواهيد تأمين كنيد؟ آيا اين صحبتها چيزی غير از تقلا برای باقی ماندن بر مسند است؟
ما مشكلات زيادي داريم آقای رييس. از پول و مسکن و زمین هم بدمان نمی آید، اما شما را به هر چه و هركس كه ايمان داريد، اينقدر از احتياجات ما وام نگيريد و این قدر از نداشته های ما برای افکار جهان شمول خود پله نسازید.
آقای رييس! حالا چه شده كه اساتيد منتقد دانشگاهها را میخواهيد سر كلاسها برگردانيد؟ مگر خود شما نبوديد كه آنها را با بازنشستگی اجباری، خيلی مؤدبانه از گردونه حذف كرديد؟ تازه يك جايی هم گفتيد كه با لباس مردم كاری نداريد! آيا شما واقعا اينقدر دريادل و اهل تساهل و تسامح شدهايد؟ آيا گشتهای ارشاد را فراموش كردهايد؟ آيا حادثهی خرداد ۸۶ را در ميدان هفت تير از ياد بردهايد؟ شما كه نمیخواهيد خشونت گشتهای ارشاد را منكر شويد؟ هيچ میدانيد لفظ "گشت ارشاد" چه سيگنالی در مغز جوانهای اين مملكت توليد میكند؟ آقای رييس! آيا جوانان اين مملكت حتا به اندازهی ملوانهای متجاوز انگليسی هم پيش شما قدر و احترام نداشتند؟ چرا سهم آنها كت و شلوار و عكس يادگاری بود و سهم اينها مشت و بد و بيراه و باتوم؟
مگر شما با شعار مهرورزی و عدالت به صندلی ساختمان پاستور تكيه نزديد؟ آيا منظورتان از مهرورزی همان جداكردن دست دختر از پدر به اتهام بدحجابی بود؟ آيا منظورتان ستاره دار كردن دانشجوها و محروم كردنشان از ادامه تحصيل بود؟ آيا برداشت شما از عدالت همين توزيع عادلانهی فقر بود؟ هرچند شما زياد در ساختمان پاستور حضور نداشتيد. قسمت زيادی از دورهی چهار سالهی شما در سخنرانیها و سفرهای استانی گذشت و هرچند كه سفرهای استانی شما هم بيشتر از آنكه لمس مشكلات مردم باشد، هلیكوپتر بازی و ترافيك و مسدود شدن خيابانها و تعطيلی مدارس و ادارات و فلج شدن موقتی شهرها بود، به علاوهی مصوبات فلهای و رويايی و آخرش هم هيچكس نفهميد كه به جای قشون كشی به استانها با آنهمه هزينه، چرا استانداران و معاونانشان را برای ارائهی گزارش به پايتخت فرا نمیخوانديد! آیا غیر از این بود که می خواستید همیشه در صدر خبرها باشید؟
اصلا آقای رييس! حساب و فلسفهی سياستهای شما در اين چهار سال چه بود؟ ای كاش برای يكبار هم كه شده، فقط يك بار دست از هولوكاست و ونزوئلا و اصلاح جهان برمیداشتيد و مرد و مردانه منطق كارها و اقداماتتان را برای مردم توضيح میداديد. مگر شما با رأی همین مردم قد نکشیدید؟ كاش نظرات اينهمه كارشناس و صاحبنظر را حداقل به دكمهی زيرين پيراهنتان میگرفتيد.
آقای رييس! تناقضات و ناهماهنگیها بين گفتهها و رفتارهای شما و حلقهی يارانتان زياد است. شعار "آمدن نفت بر سر سفرههای مردم" اصلیترين حرف پوسترهای شما در سال ۸۴ بود اما بعدها سخنگوی چندشغله و شوخطبعتان، با تبسم دلبرانهای بوی بد نفت را علت نيامدنش بر سر سفرهها اعلام كرد. ای كاش باورتان میشد كه ميليونها انسان با تمام احساس شان اين وعده را جدی گرفته بودند. شما در سال ۸۴ با شعار عدالت و ايدهی مقابله با اشرافیگری و سرمايهداری از شانههای همین محرومان بالا رفتيد اما اكنون چه شده كه بعد از چهار سال وزير كشور شما و مجری انتخابات رياست جمهوری يك سرمايهدار ميلياردر است؟ شما حتا هنوز هم در حمايت از علی كردان، وزير استيضاح شده سخن میگوييد و از خدمات چندين سالهی او ياد میكنيد. آقای رييس! آيا اگر علی كردان مدرك دكترای تقلبی نداشت مجال خدمت پيدا میكرد؟ آيا به نظر شما ميان خدمت كردن با مدرك جعلی و مثلا مدرسه سازی با پول دزدی تفاوتی وجود دارد؟
آقای رييس! شما حرفهای زيادی در حمايت از مظلومان جهان و به ويژه فلسطين میزديد. به سردمداران غربی هم بارها نامه نوشتيد و هميشه هم از جواب ندادن آنها گلايه داشتيد. البته در مظلوميت مردم فلسطين ترديدی نيست ولی آقای رييس! مگر خود شما شد يكبار جواب واضح و روشنی به نامهها و نظرات كارشناسان و صاحبنظران خودمان در همين تهران بدهيد؟ آيا اگر همین كار نامهنگاری با رييسجمهور امريكا توسط خاتمی انجام می گرفت، خود شما یا هم فکران تان بی آبرو و حيثيتش نمیكرديد؟
ای كاش در كنار اصلاح جهان و دعوت جرج بوش به خداپرستی، اندكی هم اين پايين را نگاه میكرديد. شايد آنموقع كه در شهرداری تهران وام ازدواج پخش میكرديد، میشد حدس زد كه دندان مستمندان را دانه به دانه شمرده باشید. هيچ میدانيد كه خيلیها امروز به جای زندگی كردن، فقط دارند برای بقا دست و پا میزنند؟ هيچ میدانيد كه اميد به آينده امروز به شعر تبديل شده؟ لابد اين را هم میدانيد كه معمولا خاطرات نوستالژيك و آرزوهای فروخوردهی ملتهاست كه شعر میشود.
آقای رييس! شما حتا در روابط خارجی و فرامرزیتان هم منطق روشنی نداشتید. به نظر میرسید شما دوستان خارجیتان را بر اساس دشمن مشترك انتخاب میكنید، نه ايدئولوژی و منافع مشترك. جهانبينی هوگو چاوز ـ كه يك سوسياليست تمام عيار است ـ چه سنخيتی با آموزههای دينی و اجتماعی جناب عالی دارد؟ آيا هركس كه دشمن امريكا باشد، بدون در نظر گرفتن اعتقاداتش رفيق شما محسوب میشود؟ اگر اينگونه است پس چرا داوطلبانه با شيخنشينهای آن پايين كه جيك تو جيك امريكا هستند و امروز براي ما شاخ و شانه میكشند و خليج فارس را هم بهنام خود مصادره میكنند، زير تابلوی "خليج عربی" نشستيد؟
اما آقای رييس! از انصاف كه نگذريم، شما در اين چند سال بزرگترين خدمت را به طنز اين مملكت كرديد. طنزنويسان ايران در هيچ دورهای تا اين اندازه سوژه و بهانه برای نوشتن پيدا نكرده بودند. لابد اين را هم میدانيد كه بهترين طنزها در حضور پارادوكسها و تناقضات است كه خلق می شوند.
ای كاش میشد تمام دلايل را اينجا نوشت. تمام دلايلی را كه بهخاطرشان من و بسياری از همنسلانم نمیخواهيم شما چهار سال ديگر رييس جمهورمان باشيد. آقای احمدی نژاد! سهم من در تعيين سرنوشت كشورم تنها و تنها يك برگه رأی است. من اين سهم خود را با هيچ شيتيلی عوض نمیكنم، حتا با يك تريلی سيبزمينی. تصميم دارم هرطور شده با همان يك برگه ـ كه مسلما مثل تمام قطعنامههای شورای امنيت و هم دلار هزار تومانی، فقط يك كاغذپاره است ـ در تغيير شرايط مملكتم تأثير بگذارم، چون دلم میخواهد در همين مملكت زندگی كنم، پير شوم و همينجا بميرم. دست كم اينگونه خيالم راحت است كه كوچكترين كار را نه برای به دستآوردن آنچه میخواهم، حداقل برای اصلاح آنچه كه نمی خواهم انجام میدهم.
آقای رييس! من تا مغز استخوانم به تأثير مستقيم سياستهای رييسجمهور بر زندگی خود باور دارم. من و امثال من نه جيرهخوار امريكا هستيم و نه يك عده مخالف تندروی از خدا و پيغمبر بیخبر. ما هم با خدای خود خلوتی داريم. ما هم به نماز و روزه معتقديم و ما هم هر سال زير پرچم امام حسين سينه میزنيم، اما دلمان میخواهد اينبار به جای شما كس ديگری را آن بالا ببينيم. كسی كه به راحتی آب خوردن زير حرفش نزند. كسی كه با خيال تصميمات انقلابی، تصميمات انفجاری نگيرد. كسی كه مردمی بودن را با هميشه توی چشم بودن اشتباه نگيرد. کسی که بی محابا چپ و راست وزیر و مدیر عوض نکند. کسی که برای هر کار درست و غلطش پای رجایی را وسط نکشد و از امثال آن بنده خدا مایه نگذارد. كسی كه سؤال را با سؤال جواب ندهد و هنوز عزای معيشت و امنيت خاطر مردمش را تسكين نداده به صرافت اصلاح جهان نيفتد. كسی كه وقتی در تلويزيون ظاهر میشود، هنگام پاسخ دادن به سؤالات و شبههها، به شخصيت و شعور بينندگان و شنوندگان احترام بگذارد و به فرافكنی و دادن آمارهای بیاساس نپردازد.
آقای رييس! قصد من از اين نوشته تنها يك درد دل بود و بس، نه تخريب و نه توهين. هرچند كه در اين چهار سال چيزی كه كمترين هزينه را داشت توهين بود. توهينهايی از جنس تهمتها و افتراهايی كه همسر همان سخنگوی پرمشغلهتان به خاتمی نسبت میداد. خاتمی، همان سيد خندان كه با هزاری از اين اتهامات و جوسازیها هم چيزی از بزرگی و احترامش پيش مردم كم نمیشود.
القصه باز هم خرداد سياسی رسيده و اين دعواهای پرهياهو، بدون شك همه بر سر "خدمت" است و چهها كه نمیكند اين خدمت لاكردار و اين كه چه دير و دور خواهد گذشت خرداد امسال؛ هرچند كه ما به خرداد پر از حادثه عادت داريم آقای رییس!

