
محمود دولتآبادی گفته بود: "من از مرگ بدم میآید" و این به نظرم قد علم كردن در برابر مرگ نیست كه بیشتر نوعی تسلیم همراه با تنفر است، مثل فحش دادن به جلاد هنگام فرود آمدن گيوتين. اما كاری كه اكبر اكسير میكند، دقيقن دست انداختن مرگ است، مرگی كه واقعیترين واقعيت موجود است. اكبر اكسير با شعر، مرگ را به تأخير میاندازد. او اگر بميرد مريض خواهد شد و میخواهد به مردهشور بسپارند كه قبل از مصرف او را بتكاند، امكان دارد نمرده باشد.
شايد كمتر كسی بتواند اينگونه زيبا با مرگ برقصد، دستكم دراين دور و اطراف جغرافيايی و شايد فرشتهی مرگ هم با شنيدن اين عبارات خندهاش بگيرد و طرح دوستی بريزد و از قضا، نخ سيگاری هم به او تعارف كند. تازه با فرض رخ دادن مرگ هم، باز باكی نيست كه در سرزمين ما، شاعران بعد از مرگ زنده میشوند.
« بهزيستی نوشته بود:/ شير مادر، مهر مادر جانشين ندارد/ شير مادر نخورده، مهر مادر پرداخت شد/ پدر يك گاو خريد/ و من بزرگ شدم/ اما هيچكس حقيقت مرا نشناخت/ جز معلم عزيز رياضیام/ كه هميشه میگفت:/ گوساله بتمرگ. »
به نظرم اكبر كسير نيست كه سراغ طنز میرود بلكه اين طنز است كه بيخ گلوی اكسير چسبيده و نمیگذارد كه او طنز نيانديشد. طنزی كه هميشه سپر بلای تمام انواع ادبی بوده و جور همهی لفافههای چندشآور و اغراقهای خلسهگونه را كشيده است و طنز اكبر اكسير هم، حالا نه بهخاطر كمتر شلاق خوردن و كمتر بهتان شنيدن و شايد با هدف مشمول گذر زمان نشدن و برای گريز از لوسبازیهای تاريخمصرفدار سالن آرايش و زيبايی دوم شخص مفرد مؤنث مفلوك و تريبون شعارهای مبتذل حزبی نيست.
« پدر همه را به يك چشم میديد/ پا توی يك كفش میكرد/ و عوض خُرخُر، خِس خِس میكرد/ جنگ كه تمام شد/ از پدر چيزی حدود 30 درصد مانده بود/ حالا كه ديپلم رياضی گرفتهام، میفهمم/ ما صد درصد به پدر مديونيم/ نه 70 درصد. »
« مادر شير بود/ دير كرد/ از اتاق عمل كه برگشت/ پستان حذف شد/ از شيمیدرمانی كه آمد، موی سر/ جراح معتقد بود/ در ادبيات ما/ زلف و پستان واژههای ممنوعه است/ مادر واقعن شعر بود. »
شايد خيلیها بگويند كه اين عبارات شعر نيستند. خود من هم البته آدم چندان شعربلدی نيستم و مطمئنم كه هرگز خيال شعر گفتن هم به سرم نخواهد زد. تمام اينها را هم تنها به عنوان يك خواننده مینويسم، در برههای كه تعداد آنها كه شعر مینويسند از آنها كه شعر میخوانند خيلی خيلی بيشتر است و كاری هم ندارم كه اينها شعرند يا تِلِهشعر، اما اگر واقعن شعر نيست، هنر كه هست. مگر نه اينكه هنر ويترين جاذبه های ذهنی انسان است و مگر نه اينكه هنر، ديدن چيزهايیست كه ديگران نمیبينند يا دستكم آنگونه كه ديگران نمیتوانند ببينند و گفتن به شيوه و شمايلی ست كه ديگران نمیتوانند بگويند و بازی كردن با اجزای جهان پيرامون است، آنگونه كه ديگران قادر به ايفايش نيستند؟ و شايد هم هرگز تا پايان جهان باورمان نشود كه اگر هنر نبود، حقيقت ما را میكشت؛ حقيقتی كه پايه و اساسش، خشونت عیان و ابتذال خاموش زير سايهی ايدئولوژیهای ستيزهجوست.
« دو پا داشتم/ دو پا هم قرض كردم/ تا از دست گاوها فرار كنم/ غافل از اينكه/ خود، چهارپا شده بودم. »
من از رقص و هنرمندانگی اكبر اكسير روی كاغذ، فارغ از وجه شعری يا غير شعری و حتا پرت و پلا بودنش، از اين بابت كه لحظهای بكر و زيبا ـ دقيقن به معنای زيبا ـ برای خواننده میآفريند، لذت میبرم. اينجا صحبت از شعر يا غيرشعر يا قطعهای است كه به شدت غيرمترقبه بوده و علاوه بر طنز آشكارش، لايهای ظريف و نهان هم برای خواص دارد. لايهای كه شايد در خوانش اول نمود نداشته باشد اما وقتی از پشتِ بازیهای غليظ زبانی نمايان شد، پرده از طنز هولناكی برمیدارد كه بيشتر برای ترسيدن است تا خنديدن؛ ترسيدن از نوع بهت و واماندگی منجر به اعتراف. طنز شرافتمندانهای كه گذشتهترها، نمك طعمآور كاريكلماتورهای پرويز شاپور و برادههای سيد حسن حسينی بود و با شيطنتي هوشمندانه، مفاهيم متناقض و گاه متضاد انسانی از قبيل لطافت و خشونت، عشق و تنفر، زندگی و مرگ، جنگ و صلح، صداقت و ريا و ثروت و فقر را به جان هم میاندازد.
« اين روزها خيلی نجيب شدهام/ میگويند در نجابت به پدرم رفتهام/ ناخنم چه زود بلند میشود/ كمرم چه تند خميده میشود/ فارسی اول كه يادتان هست/ "آن مرد با اسب آمد"/ آن اسب، من بودم. »
اكبر اكسير سالها پيش در آستارا معلم ادبيات من بود و من هم قصدم از اين گفتهها تملق و پاچهخواری برای او نيست كه نه او رييس جمهور است تا سهام بيشتری از عدالت نصيبم كند و نه من يك شاعر تازه کار عشق شهرت، تا او مقالهای در مدح استعداد نوظهورم بنويسد.
« گوسفند خوابيده است/ سگ خوابيده است/ چوپان خوابيده است/ گرگ خوابيده است/ لطفن شما هم بخوابيد/ و مطمئن باشيد/ در پايان اين شعر/ هيچ اتفاقی نمیافتد! »
گاهی اوقات نوشتار بهتر از گفتار منظور آدم را میرساند. فكر كردم لابد اينگونه بهتر ميتوانم از اكبر اكسير تشكر كنم، به خاطر لذتی كه از بسياری از شعرهاش بردم و بهخاطر لبخند دزدانه و ممتدی كه بعد از خواندن هركدامشان مرتكب شدم.
« مادر عاشق طلا بود/ جشن تولد، دستبند خواست/ پدر به زندان رفت/ روز مادر، زنجير خواست/ پدر به تيمارستان رفت/ سالگرد ازدواج، سرويس خواست/ پدر سوار شد و رفت! »
« لطفن به گيرندههايتان دست نزنيد/ فرستنده اشكالی ندارد/ تلويزيونتان رنگی هم كه باشد/ كلاغها،/ سياه ـ سفيد پخش میشوند. »
جهان پر از توطئهی اشكال هندسیست و اكبر اكسير در هنركدهی معروفش با شعر، همچنان مرگ را به تأخير میاندازد.
« پدران من، همه چوپان بودند/ اما من، گوسفند شدم/ حالا اگر اجازه میفرماييد/ سرم را میاندازم پايين/ و از خير اين شعر میگذرم. »
پینوشت: اشعار و همچنين عبارات پررنگ داخل متن، برگرفته از دو مجموعهی اخير اكبر اكسير، "پستهی لال سكوت دندانشكن است"( انتشارات مروارید) و "زنبورهای عسل دیابت گرفته اند" (انتشارات ابتکار نو) میباشند.
.... . . . . . . . . . . . . . (اختصاصی دوهفتهنامهی پيک آستارا)

