تبليغاتX
مربای تلخ است نام مقال
مربای تلخ

 

راننده ی سواری پیاده شد و داد زد:

«آزادی بیا، آزادی...»

کمی آن طرف تر کنار گذر، پسرک دست فروش از میان عابرها گذشت:

«زرشک ببر، زرشک...»

 

 

 

نوشته شده توسط بابک ملک زاده  در ساعت 3:2 | لینک  | 

منصور بنی مجیدی در مراسم بزرگ داشت

 

 ... یک گورستان سخن
     بی غسـل و بی کفن
      در حجــــــــم تنـــگ تن
         من دفــــــــن کـــرده ام
                تو دفـــــن کـــــــرده ای
                      ما دفـــن کـــــــرده ایم ...
                                      (منصور بنی مجیدی)


 

 

بهار سال قبل وقتی آن همه شاعر ریز و درشت از سراسر ایران برای بزرگ داشت مقام شعری منصور بنی مجیدی در سینما دریای آستارا جمع شدند، مبهوت ماندند وقتی منصور را آن همه پیر و شکسته دیدند. منصور بنی مجیدی با آن همه ابهت و صلابت، ظرف چند ماه انگار به قدر بیست سال پیر شده بود. بیماری لامروت انگار کمر به شکستنش بسته بود که آن قدر فشرد و پیچاند و خشکاند تا آخر سر، بنده خدا تاب تنش بی تاب شد و خم انداخت و شکست.
منصور بنی مجیدی رنجور بود. درد انسانیتِ به یغما رفته و "سخن از رنگارنگی انسان ها" در سطر سطر ِ شاعرانه هایش موج می زد؛ بی هیچ ادعایی. افسوس که تقدیر بی انصاف به دردناک تر گونه ای همیشه زیباترین ذهن ها را زودتر از آنکه فکرش را بکنی برمی چیند و در عوض نخاله ترین ها را با توهماتشان باقی می گذارد تا هرچه بیشتر به انسانیت و تمام دست آوردهایش آفتابه بگیرند.
منصور بنی مجیدی فرزند ادبیات بود. فرزند خلفی که به بهترین شکل دین خود را به آن ادا کرد و رفت. جای خالی منصور را جدای خانواده ی خوب او بی شک، رفیق هر روز سالیانش ـ اکبر اکسیر ـ حس خواهد کرد.
 گمان نمی کنم بچه های انجمن شعر آستارا هم که حالا هرکدام برای خود وزنه ای شده اند، طنین صدای منصور را تا آخر عمرشان فراموش کنند، وقتی که با ته لهجه ی آذری اش می خواند: «جرم منصوران عالم یک اناالحق گفتن است...»

منصور بنی مجیدی و احمد شاملو در پارک معلم آستارا

منصور بنی مجیدی و دکتر رضا براهنی

 

 

 

 

 

 

پیکر منصور بنی مجیدی عصر سه شنبه در آستارا به خاک سپرده شد. نامش ماندگار و شعرش جاودان باد.

نوشته شده توسط بابک ملک زاده  در ساعت 11:1 | لینک  |