تبليغاتX
مربای تلخ است نام مقال
مربای تلخ

 

عکس: داوود ملک زاده

 

دلم می خواست این یادداشت را روز معلم که شد این جا بچسبانم اما حالا حسش نبود یا سرمان شلوغ شد یا چسبش نگرفت نمی دانم، خلاصه این که نطلبید و نشد که بشود. بهانه ی اصلی این یادداشت شاید بیش تر، تخریب دبستان قدیمی ظهیرنیا در آستارا و علم شدن یک اسکلت فلزی بدقواره به جای آن بود. دبستانی که چهار سال از خاطره انگیزترین روزهای کودکی من و بسیاری از بچه های شهر و حتا پدر و مادر خودم در آن شکل گرفت. این مدرسه در سال 1328 با الهام از معماری مستحکم و زمخت روسی بنا شده و به یاد سرهنگ ظهیرنیا، فرمانده پاسگاه مرزی آستارا ـ که در آذرماه 1324 به دست عوامل فرقه ی دموکرات آذربایجان به قتل رسید ـ نام گذاری شده بود و دقیقن چهل سال بعد، من و بیست سی تا از پسربچه های قد و نیم قد کوچه پس کوچه های اطراف پشت نیم کت هایش نشسته بودیم؛ مهرماه 1368 سر کلاس آقای مسعود هاشم نیا، معلم خشن اما کار درست دوم ابتدایی که همیشه بوی سیگار می داد و آن زمان ابهتی داشت برای مان. وقتی کسی را تنبیه می کرد تمام بچه های کلاس به خود می لرزیدند اما هیچ کس آن سال به اندازه ی حمید سیگاری و جعفر شورلت و کاظم پوست کلفت کتک نخوردند. جعفر موسوی را به خاطر قدم های بلند و سریعش "شورلت" صدا می کردیم و کاظم سعادتی هم چون ضربه های خط کش چوبی ناظم حنجره طلای مدرسه، آقای حسن قره نژاد، هیچ تأثیری به کف دست هایش نداشت، معروف شده بود به "پوست کلفت" اما حمید، نام خانوادگی اش همین طور خود به خود "سیگاری" بود. کلاس سوم که رفتیم، شدیم شاگرد آقای شاپور سهراب نژاد که او هم همیشه بوی تند سیگار می داد و جدول ضرب را به مشغولیت 24 ساعته ی ما تبدیل کرده بود اما "حامد ودودخواه" تا آخر آن سال هم نتوانست مثل بچه ی آدم جدول ضرب را از بر بکند و شش سال بعد هم در یکی از بعد از ظهرهای اواخر اردی بهشت اسیر امواج دریا شد و جسدش را سه روز بعد، غواص ها از لای سنگ های موج شکن بیرون کشیدند. هم نیم کتی من در آن کلاس امیر مهدی نژاد بود و تفریح هر روزه ی من و امیر شده بود رفتن به کلوپ فوتبال دستی، نزدیک پل مرداب و بازی شرطی با سکه های دو تومانی. کلاس چهارم اما بی روح ترین کلاس ما بود. آقای طهمورث قبادی معلم مان بود. کسی که هیچ وقت بهش خو نگرفتم. می گفت وقتی سرباز معلم مدرسه ای در دشت مغان بوده خضر پیامبر را دیده و با او هم صحبت شده و بعد هم دیده که سوار بر اسب به آسمان رفته. هیچ وقت ازش خوشم نمی آمد و شاید خود او هم این را فهمیده بود که وقتی درد آپاندیسم سر کلاس گرفت و مثل مار به خودم می پیچیدم، هیچ اعتنایی نکرد و حتا اجازه ی خروج از کلاس را هم بهم نداد و فردای آن روز من روی تخت جراحی خوابیدم. سال بعدش آقای عزیز مرادیان، یکی از بهترین معلم های شهر نصیب مان شد. او بر خلاف معلم های قبلی که همگی سیگاری قهار بودند، نه تنها سیگار نمی کشید بلکه با وجود سن و سال بالایش اصرار زیادی هم روی ورزش داشت و با هالتر بتنی نرمش می کرد. دغدغه ی همیشگی اش هم این بود که چرا ژاپن پیش رفت کرده و ما جا مانده ایم و هربار یقه ی حسین فهیم پور، چاقالوی تنبل و بی خیال کلاس و اتابک وصالی و ارسلان نصیرنیا ـ که او هم بعدها سوار بر موتور سیکلت، شاخش به شاخ یک کامیون گیر کرد و رفت ـ را می چسبید و می کشید جلوی تخته سیاه و فریاد می زد که امثال شما نخاله ها هستید که مملکت را به روز سیاه نشانده اید و همه چیزمان به گه بند شده و از این حرف ها. پدر حسین فهیم پور هم که اسمش "سعدی" بود، هر چند وقت یک بار برای اعاده ی حیثیت پسرش به مدرسه می آمد و با آقای مرادیان دهن به دهن می شد. آقای مرادیان هم پدرش را در بلبشوی فرقه ی دموکرات از دست داده بود. مادربزرگم که با مادرش رفاقتی داشت می گفت که در آن غائله ریخته اند توی خانه شان و پدرش را از سر سفره کشان کشان برده اند توی حیاط و بعد گلوله را توی مغزش خالی کرده اند. یادم هست وقتی درس جبار باغچه بان را از کتاب فارسی برای مان می خواند، از شدت تعصب و احساس اشک دور چشمش جمع می شد. آن سال، سال پنجم، بهترین سال دبستان من بود.

عکس: داوود ملک زاده

سال های دبستان ظهیرنیا جزء دورترین و کهنه ترین خاطرات ذهن من است، حتا دورتر از سال اول ابتدایی. سالی که خانم مقسمی معلم مان بود، در مدرسه ی طالقانی افسریه. سال غروب های دل گیر دودآلود و شنبه شب های اوشین در قصر فیروزه. بر خلاف تمام معلم های زمختی که در ادامه ی سال های دبستان داشتم، خانم مقسمی خیلی خوب و دوست داشتنی بود. همیشه افسوس نامه هایی را می خورم که تا دو سال بعدش برایم می فرستاد و من نگه شان نداشتم. خیلی دلم می خواهد یک روزی دوباره ببینمش. می دانم الان باید سن و سالی به هم زده باشد، مثل مادرم که ناباورانه هر سال مسن تر می شود...

خلاصه این که دیوارهای ضخیم مدرسه ی ظهیرنیا هم بعد از نزدیک به شصت سال پایین کشیده شد و در همان زمینی که قبل از آن قبرستان قدیمی شهر بود دفن شد، با تمام کلاس هایش که همیشه بوی صابون کاغذی می دادند.


نوشته شده توسط بابک ملک زاده  در ساعت 14:43 | لینک  |