تبليغاتX
مربای تلخ است نام مقال
مربای تلخ

برای كسانی كه می‌خواهند گرايش من را از خلال سطرهای نوشته‌هايم بيابند و برای آن‌هايی كه می‌خواهند دريابند من محافظه‌كارم يا روشن‌فكر، متأسفم. من نه روشن‌فكرم، نه محافظه‌كار، نه مصلح جهان، نه راهب، نه بی‌اعتنا نسبت به دنيای اطرافم. می‌خواهم يك هنرمند آزاد باشم و نه چيزی بيش‌تر از اين. از اين بابت هم متأسفم كه چرا خدا به من چنان نيرويی نداده تا يكی از اين‌ها باشم. از دروغ و ريا و از خشونت به هر شكلی كه باشد، متنفرم... رياكاری، حماقت و خودكامگی راه به جايی نمی‌برند. من آن‌ها را در ادبيات آشكار ساختم. مقدس‌ترين مقدسات در نظر من انسان، سلامتی، عقيده، قريحه، روح، عشق و بيش از همه آزادی اوست؛ آزادی از بند خشونت و ريا در همه‌جا و همه‌چيز. اين هدفی است كه اگر بتوانم خود را يك هنرمند بنامم، دنبال می‌كنم.

                                                                                      (آنتوان چخوف)

 

نوشته شده توسط بابک ملک زاده  در ساعت 14:35 | لینک 

 

امروز مربای تلخ چهار ساله شد. يك سال و سه ماه در پرشين‌بلاگ و دو سال و نه ماه در بلاگفا با همين مربای تلخ و پرتقال شور و ... چه زود گذشت.
چهار سال پيش توی يك كافی‌نت در ميدان باغ فردوس بابل وقتی «مربای تلخ است نام...» را تايپ می‌كردم، هيچ فكرش را هم نمی‌كردم كه اين‌همه مدت ادامه پيدا كند. نشريه‌های دانشكده كه يكی‌يكی تخته شدند، به پيش‌نهاد مسعود عزتی اين وبلاگ را ثبت كردم. مصراع اولِ تيتر وبلاگ خيلی اتفاقی زير دوش حمام به ذهنم رسيد. مصراع دوم هم پيش‌نهاد دوست عظيم‌الجثه‌ام ـ فريبرز فرزان ـ بود كه تمام شبانه‌روز با ايرج‌ميرزا بود و با ايرج‌ميرزا می‌نشست و پا می‌شد و با ايرج‌ميرزا هم خوابش می‌برد.
ثبت اين وبلاگ در پرشين‌بلاگ هم‌زمان بود با تحصن نماينده‌های رد صلاحيت شده‌ی مجلس ششم و نقل مكانم به بلاگفا مقارن شد با ظهور معجزه‌ی هزاره‌ی سوم، محمود احمدی‌نژاد...
قصد داشتم مطلب مفصل و مناسب‌تری برای اين پست بنويسم اما هرچه گشتم نبود، حوصله.

نوشته شده توسط بابک ملک زاده  در ساعت 3:2 | لینک  |