تبليغاتX
مربای تلخ است نام مقال
مربای تلخ

 

تا اين‌جای كار را خوب آمده‌ای پيك جان. حالا هركس هرطور كه می‌خواهد فكر كند اما خداوكيلی تو می‌ارزی به تمام هم‌شكل‌هايت كه بود و نبودشان هيچ توفيری نمی‌كند به حال اين شهر كه دارد تكه پاره می‌شود از بكِش بكِش‌های اين استان و آن استان و توهّم آن يكی استان. می‌دانی كه اهل هندوانه زير بغل دادن و اين حرف‌ها نيستم. از قربان صدقه‌ی تو رفتن هم چيزی به ما نمی‌ماسد. اين را می‌نويسم چون ديده‌ام از نزديك كه اين داوود چه مايه‌ای می‌گذارد برای تو و چه‌قدر انرژی می‌گيری ازش تا صفحه صفحه‌ات بسته شود و پا بگيری هر دو هفته و دست به دست بچرخی توی شهر.
پيك عزيز! تا امروز نديدم از آب گل‌آلود ماهی بگيری (حالا آب گل‌آلود انتخابات را ببينيم چه می‌شود). نديدم آتش‌بيار معركه‌های خاله‌زنكی باشی. خيلی خوب است كه تا امروز سر پا مانده‌ای بی آن‌كه پاچه‌ی كسی را آن بالاترهای شهر بچسبی. خيلی خوب است كه نه سيخ را سوزانده‌ای نه كباب را (گفتم كباب ياد گلگون خودمان افتادم، چطوری سيد؟). خوب‌تر اما اين است كه تا امروز به شعور كسانی كه تو را می‌خوانند احترام گذاشته‌ای، كسانی كه می‌فهمند. آن‌هايی هم كه نمی‌فهمند طوری نيست، خوب نمی‌فهمند به شعورشان احترام گذاشته‌ شده. ديده‌ام، مثل خيلی‌های ديگر نيستی كه شعور خواننده را با بادمجان اشتباه می‌گيرند.
چند ماهی كه با ذوزنقه وبال گردنت شده بودم خيلی خاطره بود. اين ذوزنقه لاكردار مثل بچه‌ی من بود. ديدم اين آخرها دارد سركش و گنده‌گو می‌شود، بلندش كردم فرستادمش غازچرانی.فقط نپرس كجا كه خودم هم نمی‌دانم.
حالا نا سلامتی جشن برايت گرفته‌اند. ما هم می‌خواستيم شادباش بگوييم خير سرمان. برو پيك جان. برو عيش شب تولدت لنگ نماند، فقط جان هر‌كس كه دوست داری برای سر پا ماندن و ادامه داشتنت شرافت و بزرگی‌ات را نثار نكنی يك وقت. به داوود هم سلام برسان بگو خيالش نباشد. اين سربازی شترش در ِخانه‌ی همه می‌خوابد. سخت است ولی عوضش آدم مرد می‌شود. مثل قسط و بدهی كه شنيده‌ام تا گردنت نيفتد مرد نمی‌شوی. من نمی‌دانم آخر اين همه مردانه‌گی را می‌خواهيم چه‌كار. اين روزها كه اتفاقات خنده‌دار زياد می‌افتد، می‌ترسم آخرش خود ما هم شوهر كنيم.
                                             (ويژه‌نامه‌ی دومين سال انتشار دوهفته‌نامه‌ی پيك آستارا)

نوشته شده توسط بابک ملک زاده  در ساعت 18:12 | لینک  |