تبليغاتX
مربای تلخ است نام مقال
مربای تلخ

 

مرد پشت به اتاق و يك‌وری روی تخت خوابش برده بود. شب در اتاق چادر انداخته بود و روشنايی تير چراغ برق از توی كوچه روی تاريكی اتاق می‌پاشيد.
صدای چرخيدن كليدی در قفل‌ در آمد. در آرام چرخيد و از روی پادری گذشت و زن با چاقويی كه در دست گرفته بود وارد شد. در بسته شد. صدای جا افتادن قفلِ در كه آمد مرد غلتی به پشت زد. با نوك انگشت شكمش را خاراند. آب دهانش را بلعيد و طاق‌باز دوباره آرام گرفت. زن باز هم نزديك‌تر آمد. چاقو را سر و ته جلوی صورتش گرفت. به نفس نفس افتاد. قلبش خواست از دهانش بزند بيرون. لب‌هاش از خشم مچاله شده بود. چاقو را دودستی چسبيد. نگاه لرزانش روی شكم مرد قفل شده بود. دستانش را بالا برد. چشمانش را بست و تا آمد چاقو را با شدت روی شكم مرد فرود بياورد، پريدم و تلويزيون را خاموش كردم.
در را قفل كردم و كليد را گذاشتم روش بماند. ميز چوبی را كشان كشان آوردم و چسباندم پشت در. روی تخت يك‌وری رو به اتاق دراز كشيدم و لحاف را آوردم تا روی گردنم. فكر كردم اگر فردا آفتابی باشد بروم شنا يا عباس را خبر كنم تا برويم ماهی‌گيری. بعد يادم آمد كه چله‌ی زمستان است. پشت كله‌ام بنا گذاشت به زق‌زق كردن. پا شدم و دنبال كبريت و زيرسيگاری گشتم. خيال كرده بودم سيگاری‌ام. خوابم می‌آمد و نمی‌آمد. چاقوی دسته‌چوبی را زير لحاف توی مشتم گرفته بودم. سوز تيز و برنده‌ای كه از شيار لای پنجره به صورتم می‌زد سنگينی پلك‌هام را سست می‌كرد. چند باری به اين‌ور و آن‌ور غلت زدم تا شايد خوابم ببرد اما هر بار مشوش‌تر می‌شدم و آخر سر هم تاب نياوردم و پا شدم رفتم جلوی پنجره و به لامپ تير چراغ برق زل زدم. آن پايين دو تا گربه داشتند كيسه‌ی زباله‌ای را می‌شكافتند. برگشتم و چند قدم تا ته اتاق رفتم و باز آمدم جلوی پنجره. گربه‌ی سفيد پای مرغی را كه به دندان گرفته بود از كيسه كشيد بيرون و هراسان دويد طرف تير چراغ برق. گربه‌ی سياه كيسه را رها كرد و دويد دنبالش. پشت تير چراغ برق كه رسيدند، پريدند به هم و بعد خيره به هم شروع كردند به جيغ كشيدن و دُم راست كردن. يك لحظه انگار حباب سردی از نوك پاهام تا فرق سرم دويد و توی مغزم تركيد. يك چيزی توی سينه‌ام می‌لرزيد. دستم را گذاشتم روی پنجره و دو لنگه‌ی آن را به هم فشار دادم و برگشتم طرف اتاق. دل توی دلم نبود. بعد از آن تلفن لعنتی دلهره امانم نمی‌داد. هر لحظه انتظار داشتم سر و كله‌اش پيدا شود. عصری كه تلفن كرده بود هرچه فحش و بد و بيراه بود بارم كرد. خون خونش را داشت می‌خورد. گفته بود اگر بازهم دور و بر اين دختر بپلكی روزگارت را مصيبت می‌كنم. گفته بود پاهايت را قلم می‌كنم اگر جايی با اين دختر ببينمت، می‌زنم گردنت را می‌شكنم و دندان‌هايت را توی دهانت خرد می‌كنم. ديروز هم كفری شده بود وقتی نرگس جلوش در آمده بود كه اصلن چه دخلی به تو دارد، زندگی خودم است، دوستش دارم، خيلی هم دوستش دارم و دست از سرمان بر نداری باهاش فرار می‌كنم می‌روم جايی كه نه دست تو نه هيچ‌كس ديگر بهمان نرسد. قسم خورده بود انگار كه خونم را بريزد. دم غروب كه تلفن كرده بود می‌گفت اگر مردی و جگرش را داری همان‌جا بمان تا بيايم حسابم را باهات صاف كنم. می‌گفت پيه همه‌چيز را به تنش ماليده و از اين‌ هم كه بزند و خونم بيفتد گردنش هيچ باكی ندارد. تلفن را كه قطع كردم اول كار به مزخرفاتش محل نگذاشتم اما هربار كه عقربه‌ی ساعت بيش‌تر می‌چرخيد، ترس بيش‌تر برم می‌داشت. می‌گفتم بگذار بيايد، خدا را چه ديدی شايد يك جوری باهم كنار آمديم، يكهو ديدی كوتاه آمد و حرف دل ما را فهميد و دست از اين كله‌شق باز‌ی‌هاش برداشت. عقربه‌ی ساعت روی يازده ايستاد. گربه‌ی سياه جيغی زد و چنگولش را به صورت گربه‌ی سفيد كشيد. پای مرغ افتاد روی آسفالت و گربه‌ی سفيد تا آمد بفهمد، گربه‌‌ی سياه پای مرغ را به دندان گرفت و پريد سمت خيابان. هنوز آن‌ور خيابان نرسيده بود كه صدای جيغ ترمز ماشين در تمام خيابان پيچيد. پای مرغ افتاد توی دريچه‌ی فاضلاب و گربه‌ی سفيد جستی زد و رفت بالای حصار مدرسه. گربه‌ی سياه لنگ لنگان خودش را كشيد تا پياده رو و از پايين درِ گاراژ به داخل خزيد.
يكهو آشوب به دلم افتاد. پلك راستم شروع كرد به پريدن. دويدم طرف تخت. چاقوی دسته‌چوبی را كه برداشتم يكی به در كوبيد.
ـ بازكن مرتيكه‌ی بی‌ناموس. بازكن حرام‌زاده.
و بعد چند ضربه‌ی محكم انگار با پا به در زد. يك لحظه آمدم از پنجره بپرم بيرون، نشد. رعشه به تنم افتاده بود. صدای شكستن زبانه‌ی قفل كه آمد تمام اشياء اتاق لرزيدند. خواستم بروم ميز چوبی را بگيرم تا نتواند در را باز كند. با ضربه‌ی محكم ديگری ميز توی اتاق ولو شد و لنگه‌ی در توی هوا چرخيد و صابر آمد تو. نمی‌شد صاف نگاهش كرد. چشم‌هاش خون بود و يك ميله‌ی كلفت فلزی گرفته بود دستش.
گفتم: «تو چرا دست از سر ما بر نمی‌داری؟ چرا نمی‌فهمی كه نرگس از تو متنفر است؟ چرا نمی‌فهمی؟»
حرفی نزد. نزديك‌تر آمد. چاقو را بالاتر گرفتم و گفتم: «به خدا اگر نزديك‌تر بيايی می‌زنم.» كه امان نداد و مثل شير زخم خورده هجوم آورد به سمت من و با ميله، محكم كوبيد به پای چپم. هيچ نفهميدم چطور پخش زمين شدم. ميله را انداخت آن‌طرف. تا آمدم بلند شوم، پريد روی تنم و دوباره به زمينم كوبيد و گلويم را با فشار چسبيد. حلقم انگار داشت به مهره‌ی گردنم سابيده می‌شد. چشم‌هام داشت سياهی می‌رفت كه يكهو دستش سست شد و هيكل سنگينش روی تنم خراب شد. به زور زدمش كنار و چرخيدم آن‌طرف. دست راستم گرم خون شده بود. دسته‌ی چوبی چاقو را ديدم كه وسط سينه‌اش ايستاده بود. نمی‌خواستم كار به اين‌جا بكشد. خدا را شاهد می‌گيرم كه نمی‌خواستم. داشت خفه‌ام می‌كرد. چاره‌ای نداشتم. خير سرم خواستم از خودم دفاع كنم. آمدم جلوی شر را بگيرم، زدم ناكارش كردم.
افسر نگهبان پكی به سيگارش زد و از جايش بلند شد و رفت كنار پنجره. نگاهی به حياط كلانتری انداخت و بعد برگشت به سمت پسر جوان.
ـ «خوب كاری‌ست كه شده پسر جان. در هر صورت تو فعلن بازداشتی تا روز دادگاه... ببرش سرباز.»
پسر جوان نگاه ملتمسانه‌ای به افسر نگهبان انداخت و همراه سرباز از اتاق خارج شد.

نوشته شده توسط بابک ملک زاده  در ساعت 12:50 | لینک  | 

۱. «اين آينده‌سازان ايران اسلامی اگر در سلامتی خود بكوشند می‌توانند برای كشورمان افتخار آفرين باشند.» اين صورت سؤال يك ستون پانزده حرفی مربوط به جدول يكی از شماره‌های روزنامه‌ی همشهری بود. جوابش را ببينيد: «جوانان پر جنب و جوش».
سؤال جدول بعدی را ببينيد: «اين گروه سنی بايد جنب و جوش داشته باشند تا خطر سكته‌های قلبی از آن‌ها دور شود.» حالا به جوابش بخنديد: «ميان‌سالان كم تحرك».
جان مادرتان، اين تن بميرد، آخر اين هم شد سؤال؟ يك ضرب‌المثلی هست كه می‌گويد: «جدول چو به تنگ آيد، طراح به جفنگ آيد.» اين را هيچ‌كس هم اگر نداند، داوود ملك‌زاده‌ی آستارايی خوب می‌داند.

۲. گيرم كه باز همه‌چيز خوب و رو‌به‌راه شود. گيرم كه دوباره اوضاع دل‌چسب و دوست‌داشتنی شود. اصلن گيرم كه دوباره آدم‌های نسبتن با شعور روی كار بيايند. گيرم كه مردم دست از حماقت بردارند و همه‌ی فضاحت‌ها و فجايع اين دولت جبران شود اما چه تضمينی هست كه اين مردم هشت سال بعد، ده سال بعد يا بيست سال بعد دوباره فريب يكی بدتر از احمدی‌نژاد را نخورند و به لجن نكشند تمام گذشته و حال و هميشه را...

۳. ايران! امريكا! احمدی‌نژاد! بوش! به خدا ديگر استفراغ‌آور شده‌ايد. اما خيالی نيست. فرياد بزنيد. دروغ بريزيد. سياه كنيد. فحش بدهيد. متهم كنيد. مزخرف بار كنيد. تهديد كنيد. مقاومت كنيد. از شعور موهوم مردم‌تان مايه بگذاريد. مخ دنيا را كار بگيريد. به انسانيت برينيد. لشكركشی كنيد. موشك بسازيد. جاسوس بفرستيد و به هم بپريد و بزنيد هم‌ديگر را جر بدهيد. برويد همين راه را ببينيم آخرش به كجا مي‌رسيد...

۴. نوشتن طنز وقتی دلت با طنز نباشد، وقتی حرفه‌ات اين نباشد، وقتی فرصتش را نداشته باشی به چه دردی می‌خورد؟ كدام وجدان بی‌وجدان را می‌تواند تكان دهد؟ اين توهين است به خود طنز، به كلمه‌ی طنز، به تاريخ طنز خداوكيلی و اين‌كه دلم می‌خواست بگويم كه ديگر طنز نخواهم نوشت و خداحافظ ای طنز لامذهب اما نمی‌توانم، نمی‌توانم كه طنز نيانديشم. نمی‌توانم آن‌قدر جدی باشم كه بگويم خداحافظ ای طنز... نه، شهامتش را ندارم.

۵. داشتم فكر می‌كردم كه اگر بعضی محدوديت‌ها نبود، هنر اين مملكت چه‌قدر رشد می‌كرد. چه لنگی می‌انداخت هاليوود پيش سينمای ايران، اگر نبود بعضی محدوديت‌ها...

۶. و اين‌كه تجربه‌ی بيست و پنج ساله‌گی چه‌قدر سخت و دلهره‌آور است وقتی می‌بينی پنج سال بعد، از سرحد جوانی عبور می‌كنی، در اين مملكتی كه هجده ساله‌هاش هم حتا روحيه‌ی پنجاه ساله‌های دنيا را ندارند. (منظورم البته از دنيا سوريه و ونزوئلا و كوبا و بقيه‌ی دوستان نيست)

۷. یادداشت های غلام‌رضا تختی در امریکا را هم حتمن بخوانيد. اين پسر نوه‌ی تختی بزرگ است و هم نام او. محصول مشترك بابك تختی و منيرو روانی‌پور. ببينيد اين بچه‌ی يازده ساله چه‌قدر پاك و صادقانه می‌نويسد. با تمام اشتباهات نگارشی و غلط‌های املايی معصومانه‌اش، خواندنش می‌ارزد به تمام این جيغول ميغول‌های وبلاگستان. حتمن ببينيد...

نوشته شده توسط بابک ملک زاده  در ساعت 3:12 | لینک  |