
«جامعهشناسی نخبهكُشی» نوشتهی علی رضاقلی معجون تلخ و دردناكی است از جامعهشناسی و تاريخ و سياست. تحليلهای مستند و استادانهی نويسنده در اين كتاب تمام ِ واقعيتها است. حقايقی كه من و شما و تمام آبا و اجدادمان بايد به آنها اعتراف كنيم.
آيا تغيير و اصلاح در ساخت و بافت جوامع به دست نخبهگان از بالا انجام میشود يا بر اثر تحول در زمينه و بستر اجتماعی و از پايين؟ در دو سدهی اخير برخی از نخبهگان سياسی ايران میخواستهاند در ساخت و بافت جامعهای كه بر صدر آن قرار میگرفتهاند اصلاحاتی بكنند و تغييراتی دهند. گرچه اينان در وجدان تاريخی توفيقاتی به دست آوردند و نامشان به نيكی بر صفحهی روزگار برجا ماند اما خود قربانی خواستها و بستر نامساعد اجتماعی شدند. نمونهی بارز آن ميرزا تقی خان اميركبير است و پيش از او ميرزا ابوالقاسم قائم مقام و پس از او دكتر محمد مصدق. در اين كتاب عوامل و عوارض درونی و بيرونی و روشهای بيرون رانده شدن اينان از گود بررسی و سعی شده است عوامل و موانع توسعهی سياسی و اجتماعی ايران شناخته شود. بريدههايی از واقعيات زهرگونهای را كه در صفحه صفحهی كتاب آمده باهم ميخوانيم:
«...خفت امروز دنبالهی ديروز است. تاريخ فرهنگ فكری ايرانيان حاكی از اين است كه از آن زمان(جنگهای صليبی)، به تبعيت و همسنخ با ساختمان اجتماعی خود، در پی توجيه نشاندن سفاكی به جای سفاك ديگر بودند و خرافهای را به لباس "علم" درآوردن و عطر اسلام به آن زدن! هرچه خرافه داشتند و هرچه از آن زندهگی منحط میتراويد را با لباس اسلام پوشاندند و هرچه از "رسالت پيامبر و محتوای آن" بيشتر فاصله گرفتند، آن را نابتر جلوه دادند. مسئوليت جمع بندی همهی اينها به ظاهر به عهدهی خواجه نصيرالدين طوسی بود. او با تمام توان، روح زمان را در شيپور خواب دميد كه:"خدای تعالی چنگيزخان را قوت داد و پادشاهی روی زمين او را مسلم كرد و كسانی كه ايل او شدند بنواخت و كسانی را كه بر او ياغی شدند مانند خانان تركستان و ختا و سلطان خوارزم همه نيست كرد." ...»
«...مردم ايران اين ويژهگی را از سالهايی كه با سياست آشنا شدهاند همچنان دنبال كردهاند و هر هنگام كه منافع بيگانه ايجاب كرده است به كمك عوامفريبان مشكلاتی برای قهرمانان خود ايجاد كردهاند. خاطرهی اراذل و اوباش محلات تهران عليه مصدق و يا خيانتهای مردم تبريز به جبههی وحدت ملی و عباس ميرزا در جنگ با روس هنوز از اذهان پاك نشده است. اين كار جزء پارههای فرهنگی اين مردم شده و زمانی هم كه صادقانه حركت میكنند، به علت عدم اطلاع از اوضاع زمانه به بیراهه میروند، يا به بیراهه میبرندشان...»
«...ملت ايران مولد نيست و اگر به حال خود رها میشد و فرهنگ غرب مزاحمتی برايش نمیآفريد، در گرسنهگی و فقر و مرگ و بيماری همچون گذشته روزگار میگذرانيد. اين جماعت بدون اينكه به دنبال "بز بلاگردان" برای كوتاهیهای خود باشند بايد اعتراف كنند كه انگ بیلياقتی بر چهرهی آنها دور از واقعيت نيست...»
«...به راستی در ايران تلقی از كار دولتی تعويض زمان با پول است و اينكه ساعاتی چرخی در اداره بزنند و پولی بگيرند. در حالیكه در يك جامعهی صنعتی، تلقی كارمند تعويض كار با پول است، كه چنين چيزی هيچوقت در ايران نبوده است. هميشه بيشترين بودجه صرف حقوق و دستمزد میشده كه چيز ديگری برای مصارف عمرانی نمیمانده است و هرگاه هزينهی عمرانی نيز جهت توسعه صرف شده چنان در طرح و اجرا سوء نظر اعمال میشده كه به قول امير كبير "چيز با مصرف" ساخته نمیشده است...»
«...ايرانيان به سودجويی نامشروع و درآمد ناشی از "غير كار" علاقهی وافری دارند. اين خصيصه را شاردن كه در زمان صفويه به ايران آمده است به توصيف كشيده كه چگونه ايرانيان "دلالی" را به همه چيز ترجيح میدهند. "دلالی" نيز با "حق و حساب" (چه اسم پر محتوايی كه تمام اندرون فرهنگ را بيرون میريزد) يعنی رشوه رابطهی ناگسستنی دارد. اين خصيصه هرچند مكروه و نامبارك باشد، ليكن يك نكته را دربارهی آن نمیتوان ناديده گرفت و آن اينكه اين ويژهگی فرهنگی جزء پارههای تن فرهنگ ايران شده است. مصلحين ايران هميشه در مقابل آن به زانو درآمدهاند، چون فساد به معنی واقعی كلمه در رگ و ريشههای فرهنگ اجتماعی ريشه دوانده است. دست به اصلاح اين بيماری زدن، همچون انگشت در سوراخ زنبور كردن است...»
و ...
برجستهگی

در خبرها شنيديم كه مأموران نيروی انتظامی در تمام لباسفروشیها، مانكن(تنواره)هايی را كه دارای قسمتهای برجسته بودهاند، جمعآوری كردهاند. گفتيم اين مانكنهای بیچاره موی سر كه ندارند پس لابد مأموران عزيز با خود برجستهگیها مشكل داشتهاند. تصميم گرفتيم پيشنهاد كنيم سازندهگان مانكنها بعد از اين بيشتر روی فرورفتهگیها كار كنند و از آن قسمتها الگو بگيرند.
پيشه

تازهگیها میبينيم كه در رسانهها به جای كلمهی «دوبلور» از كلمهی «صدا پيشه» استفاده میكنند. گفتيم ما هم در همين راستا چند واژهی جديد به فرهنگستان پيشنهاد كنيم، مثل «شنگولپيشه» به جای فروشندهی مشروبات الكلی، «دروغ پيشه» به جای مقام ِ مسئول، «آژانسپيشه» به جای بازنشسته، «هواپيشه» يا «قدمپيشه» به جای بيكار، «فضولپيشه» به جای دانشجو، «نُطقپيشه» به جای رييس جمهور، «تكذيبپيشه» به جای سخنگوی وزارت خارجه و به همين اكتفا میكنيم تا پسرخالهتر از اين نشدهايم.
.... . . . . . . . . . .
مرد هفتتيرش را دودستی به سمت رهگذر گرفت. رهگذر ايستاد و آب دهانش را يكجا بلعيد.
«دستها بالا»
رهگذر پاها را جفت كرد و دستها را بالا برد. مرد با نيشخند جنونآميزی به رهگذر نزديك شد.
«ترسيدی، ها؟ دوست داری بچكونمش؟ ها؟»
رهگذر گونههاش لرزيد. پلك راستش انداخت و رعشه به صداش افتاد.
«آقا شما از من چی میخوای؟»
مرد هفتتير را به شقيقهی رهگذر چسباند.
« بگو غلط كردم»
زبان رهگذر توی حلقومش لغزيد. مرد مفش را به آستينش ماليد.
«گفتم بگو غلط كردم»
«آخه واسه چی؟... باشه، غلط كردم. هرچی شما بگی»
«بگو گه خوردم»
«گه خوردم. باشه گه خوردم... ولی آخه واسه چی مرد حسابی؟!»
«خفه شو كثافت. هرچی من میگم همونه. بگو گه خوردم. بگو غلط كردم. اصلن حقته مغزتو بريزم تو دهنت. »
مرد ماشه را چكاند.
از لولهی هفتتير هوا بيرون پريد.
مرد پيشانیش گشاد شد. موج سردی از گردنش پايين دويد و روی كمرش پاشيد.
رهگذر سرش را چرخاند و هفتتير را ديد.
مرد يكهو دستش را دزديد و زل زد به هفتتير و بهتش گرفت.
رهگذر دستها را پايين كشيد و از روی جدول پريد و دويد آنطرف خيابان.
« خودت غلط كردی. خودت گه خوردی. مرتيكه روانی ِ مادر قحبه.»
هفتتير ول شد روی زمين. مرد نگاهی به سربالايی انداخت و روی جدول نشست.

