تبليغاتX
مربای تلخ است نام مقال
مربای تلخ

 

- در خدمت باشیم خانم!

: من نامزد دارم آقا!

- چه جالب، من هم نامزد دارم. ولی این که دلیل نمی شه.

: دلیل چی نمی شه؟

- سوار شو تا بگم.

                          *      *      *

- خوب چه قدر باید تقدیم کنم؟

: لازم نکرده، من اگه پول بخوام از نامزدم می گیرم.

ـ آخ، یادم نبود که نامزد داری. بهش سلام برسون.

: با کمال میل... تو هم به نامزدت سلام برسون

ـ بله حتمن... بزرگی شو می رسونم.

: بزرگی چی رو می رسونی؟

ـ پیاده شو تا بگم.

نوشته شده توسط بابک ملک زاده  در ساعت 15:50 | لینک  | 

 

واعظی که در آخرین شب از شب های قدر در حرم شاه عبدالعظیم به روی منبر رفته بود پس از کلی استغفار و گریه و زاری ناگهان به یاد مذاکرات هسته ای ایران با کشورهای اروپایی و موش دوانی های امریکا افتاد و در حالی که اشک می ریخت گفت: " این ها همه گرگ اند، می خواهند ما را بخورند، خیال می کنند ما چوپان نداریم"

این گونه موجودیت انسانی و عقلانی یک ملت به گند کشیده می شود. ملتی که خود نیز چنین موجودیتی را نمی فهمند. ای کاش... ای کاش می شد راهی پیدا کرد برای گریستن به حماقت مردمی که نمی خواهند بفهمند که انسان اند و توانایی اندیشیدن دارند.

                                                       *    *    *

مردی که نشسته بود ناگهان نگاهی به ساعتش انداخت و دستی به پیشانی کوبید و گفت:" آه خدای من، ساعت یک و نیم شده ، چه قدر زود گذشت، انگار همین دیروز بود که رییس جمهور شدم"

 

( لطفن آدرس وبلاگتان را بعد از نوشتن //:http وارد کنید)

نوشته شده توسط بابک ملک زاده  در ساعت 13:43 | لینک  |