
راننده ی سواری پیاده شد و داد زد:
«آزادی بیا، آزادی...»
کمی آن طرف تر کنار گذر، پسرک دست فروش از میان عابرها گذشت:
«زرشک ببر، زرشک...»
... یک گورستان سخن
بی غسـل و بی کفن
در حجــــــــم تنـــگ تن
من دفــــــــن کـــرده ام
تو دفـــــن کـــــــرده ای
ما دفـــن کـــــــرده ایم ...
(منصور بنی مجیدی)
بهار سال قبل وقتی آن همه شاعر ریز و درشت از سراسر ایران برای بزرگ داشت مقام شعری منصور بنی مجیدی در سینما دریای آستارا جمع شدند، مبهوت ماندند وقتی منصور را آن همه پیر و شکسته دیدند. منصور بنی مجیدی با آن همه ابهت و صلابت، ظرف چند ماه انگار به قدر بیست سال پیر شده بود. بیماری لامروت انگار کمر به شکستنش بسته بود که آن قدر فشرد و پیچاند و خشکاند تا آخر سر، بنده خدا تاب تنش بی تاب شد و خم انداخت و شکست.
منصور بنی مجیدی رنجور بود. درد انسانیتِ به یغما رفته و "سخن از رنگارنگی انسان ها" در سطر سطر ِ شاعرانه هایش موج می زد؛ بی هیچ ادعایی. افسوس که تقدیر بی انصاف به دردناک تر گونه ای همیشه زیباترین ذهن ها را زودتر از آنکه فکرش را بکنی برمی چیند و در عوض نخاله ترین ها را با توهماتشان باقی می گذارد تا هرچه بیشتر به انسانیت و تمام دست آوردهایش آفتابه بگیرند.
منصور بنی مجیدی فرزند ادبیات بود. فرزند خلفی که به بهترین شکل دین خود را به آن ادا کرد و رفت. جای خالی منصور را جدای خانواده ی خوب او بی شک، رفیق هر روز سالیانش ـ اکبر اکسیر ـ حس خواهد کرد.
گمان نمی کنم بچه های انجمن شعر آستارا هم که حالا هرکدام برای خود وزنه ای شده اند، طنین صدای منصور را تا آخر عمرشان فراموش کنند، وقتی که با ته لهجه ی آذری اش می خواند: «جرم منصوران عالم یک اناالحق گفتن است...»


پیکر منصور بنی مجیدی عصر سه شنبه در آستارا به خاک سپرده شد. نامش ماندگار و شعرش جاودان باد.

دلم می خواست این یادداشت را روز معلم که شد این جا بچسبانم اما حالا حسش نبود یا سرمان شلوغ شد یا چسبش نگرفت نمی دانم، خلاصه این که نطلبید و نشد که بشود. بهانه ی اصلی این یادداشت شاید بیش تر، تخریب دبستان قدیمی ظهیرنیا در آستارا و علم شدن یک اسکلت فلزی بدقواره به جای آن بود. دبستانی که چهار سال از خاطره انگیزترین روزهای کودکی من و بسیاری از بچه های شهر و حتا پدر و مادر خودم در آن شکل گرفت. این مدرسه در سال 1328 با الهام از معماری مستحکم و زمخت روسی بنا شده و به یاد سرهنگ ظهیرنیا، فرمانده پاسگاه مرزی آستارا ـ که در آذرماه 1324 به دست عوامل فرقه ی دموکرات آذربایجان به قتل رسید ـ نام گذاری شده بود و دقیقن چهل سال بعد، من و بیست سی تا از پسربچه های قد و نیم قد کوچه پس کوچه های اطراف پشت نیم کت هایش نشسته بودیم؛ مهرماه 1368 سر کلاس آقای مسعود هاشم نیا، معلم خشن اما کار درست دوم ابتدایی که همیشه بوی سیگار می داد و آن زمان ابهتی داشت برای مان. وقتی کسی را تنبیه می کرد تمام بچه های کلاس به خود می لرزیدند اما هیچ کس آن سال به اندازه ی حمید سیگاری و جعفر شورلت و کاظم پوست کلفت کتک نخوردند. جعفر موسوی را به خاطر قدم های بلند و سریعش "شورلت" صدا می کردیم و کاظم سعادتی هم چون ضربه های خط کش چوبی ناظم حنجره طلای مدرسه، آقای حسن قره نژاد، هیچ تأثیری به کف دست هایش نداشت، معروف شده بود به "پوست کلفت" اما حمید، نام خانوادگی اش همین طور خود به خود "سیگاری" بود. کلاس سوم که رفتیم، شدیم شاگرد آقای شاپور سهراب نژاد که او هم همیشه بوی تند سیگار می داد و جدول ضرب را به مشغولیت 24 ساعته ی ما تبدیل کرده بود اما "حامد ودودخواه" تا آخر آن سال هم نتوانست مثل بچه ی آدم جدول ضرب را از بر بکند و شش سال بعد هم در یکی از بعد از ظهرهای اواخر اردی بهشت اسیر امواج دریا شد و جسدش را سه روز بعد، غواص ها از لای سنگ های موج شکن بیرون کشیدند. هم نیم کتی من در آن کلاس امیر مهدی نژاد بود و تفریح هر روزه ی من و امیر شده بود رفتن به کلوپ فوتبال دستی، نزدیک پل مرداب و بازی شرطی با سکه های دو تومانی. کلاس چهارم اما بی روح ترین کلاس ما بود. آقای طهمورث قبادی معلم مان بود. کسی که هیچ وقت بهش خو نگرفتم. می گفت وقتی سرباز معلم مدرسه ای در دشت مغان بوده خضر پیامبر را دیده و با او هم صحبت شده و بعد هم دیده که سوار بر اسب به آسمان رفته. هیچ وقت ازش خوشم نمی آمد و شاید خود او هم این را فهمیده بود که وقتی درد آپاندیسم سر کلاس گرفت و مثل مار به خودم می پیچیدم، هیچ اعتنایی نکرد و حتا اجازه ی خروج از کلاس را هم بهم نداد و فردای آن روز من روی تخت جراحی خوابیدم. سال بعدش آقای عزیز مرادیان، یکی از بهترین معلم های شهر نصیب مان شد. او بر خلاف معلم های قبلی که همگی سیگاری قهار بودند، نه تنها سیگار نمی کشید بلکه با وجود سن و سال بالایش اصرار زیادی هم روی ورزش داشت و با هالتر بتنی نرمش می کرد. دغدغه ی همیشگی اش هم این بود که چرا ژاپن پیش رفت کرده و ما جا مانده ایم و هربار یقه ی حسین فهیم پور، چاقالوی تنبل و بی خیال کلاس و اتابک وصالی و ارسلان نصیرنیا ـ که او هم بعدها سوار بر موتور سیکلت، شاخش به شاخ یک کامیون گیر کرد و رفت ـ را می چسبید و می کشید جلوی تخته سیاه و فریاد می زد که امثال شما نخاله ها هستید که مملکت را به روز سیاه نشانده اید و همه چیزمان به گه بند شده و از این حرف ها. پدر حسین فهیم پور هم که اسمش "سعدی" بود، هر چند وقت یک بار برای اعاده ی حیثیت پسرش به مدرسه می آمد و با آقای مرادیان دهن به دهن می شد. آقای مرادیان هم پدرش را در بلبشوی فرقه ی دموکرات از دست داده بود. مادربزرگم که با مادرش رفاقتی داشت می گفت که در آن غائله ریخته اند توی خانه شان و پدرش را از سر سفره کشان کشان برده اند توی حیاط و بعد گلوله را توی مغزش خالی کرده اند. یادم هست وقتی درس جبار باغچه بان را از کتاب فارسی برای مان می خواند، از شدت تعصب و احساس اشک دور چشمش جمع می شد. آن سال، سال پنجم، بهترین سال دبستان من بود.

سال های دبستان ظهیرنیا جزء دورترین و کهنه ترین خاطرات ذهن من است، حتا دورتر از سال اول ابتدایی. سالی که خانم مقسمی معلم مان بود، در مدرسه ی طالقانی افسریه. سال غروب های دل گیر دودآلود و شنبه شب های اوشین در قصر فیروزه. بر خلاف تمام معلم های زمختی که در ادامه ی سال های دبستان داشتم، خانم مقسمی خیلی خوب و دوست داشتنی بود. همیشه افسوس نامه هایی را می خورم که تا دو سال بعدش برایم می فرستاد و من نگه شان نداشتم. خیلی دلم می خواهد یک روزی دوباره ببینمش. می دانم الان باید سن و سالی به هم زده باشد، مثل مادرم که ناباورانه هر سال مسن تر می شود...
خلاصه این که دیوارهای ضخیم مدرسه ی ظهیرنیا هم بعد از نزدیک به شصت سال پایین کشیده شد و در همان زمینی که قبل از آن قبرستان قدیمی شهر بود دفن شد، با تمام کلاس هایش که همیشه بوی صابون کاغذی می دادند.

چند وقت پیش در حال حركت در یكی از خیابانها، مغازهای را دیدیم كه بالاش نوشته بود "قصابی سحر". گفتیم این تركیب هم توهین به صنف قصابان است و هم توهین به بنده خدا سحر. آخر قصاب را چه به سحر مرد حساب؟ قصاب اگر قصاب باشد كه از این قرتیگیریها در نمیآورد (یاد ضربالمثل قزوینی افتادیم كه گفته بود: مؤمن اگر مؤمن باشد سر از سجده بر نمیدارد) آخر کدام مفهوم اسم سحر را به کجای قصابی می شود نسبت داد! مثل این است كه بنویسند " سیسمونی چنگیز" یا مثلن "مزون عروس هوخشتر". از چهارراه كه گذشتیم دیدیم آنطرف میدان، جلوی یك مغازهی دو دهنه لاستیكهای زهوار در رفته را روی هم چیدهاند و بالای مغازه هم نوشته اند "پنچرگیری شقایق". گفتیم گلاب به روی هر چی هارمونی.
گوشت گوسفند شده كیلویی 8000 تومان. به همین باحالی. گوسفند هم نشدیم. خداوكیلی خود گوسفند مادر مرده اگر میدانست یك كیلو گوشتش اینقدر میارزد میرفت كت و شلوار میپوشید. قیمت یك نخ سیگار كنت در 5 ماه گذشته دو برابر شده. قیمت یك لیتر بنزین در عرض كمتر از 9 ماه چهار برابر شده، آنهم با هزار منت. تن ماهی شده 1600 تومان. قیمت آب آلبالوی تك دانه در طی دو هفته 400 تومان بیشتر شده و هزار كوفت و زهرمار دیگر. اگر شاگرد بقال بودم آمار مفصلتری میدادم اما اینها كه مهم نیست. در عوض هفتهای چهار بار مسئلهی هستهایمان حل میشود. یک ماه قبل موفق شدیم قدرت اول جهان شویم. هر دوماه یكبار "خبر خوشی در راه است". زنهایمان دیگر چكمههای متبرج نمیپوشند و تلفات جادهای از 20000 نفر در سال به 19900 نفركاهش پیدا كرده و بعد از ممنوع شدن اعدام در ملأ عام، هیچكس را اعدام نكردهایم چون همه اراذل را قبلن در ملأ عام اعدام كردهایم و كسی باقی نمانده... به همین باحالی.
قبلن شنیده بودیم كه ضرر استعمال هر وعده قلیان معادل 30 نخ سیگار است. چندی پیش از اخبار تلویزیون شنیدیم كه هر قلیان با 70 نخ سیگار برابری میكند و دیروز هم پزشكی در تلویزیون میگفت كه هر قلیان به اندازهی سیگار مصرفی یك ماه یك آدم سیگاری كه به طور میانگین میشود 300 نخ؛ به بدن ضرر میرساند. خلاصه اینكه ضرر هر قلیان در كمتر از یك سال از 30 نخ سیگار رسیده به 300 نخ. گفتیم ای پدرت بسوزد "تورم". كم مانده روی پهن گاو هم اثر بگذارد كه آن هم بعید نیست در برنامه منظور شده باشد.
بعد از اعلام نتایج انتخابات تهران محمد خاتمی و كروبی طی نامهای به وزیر كشور نسبت به نحوهی شمارش آرا در تهران اعتراض كردند و درخواست تجدید شمارش آرای برخی از صندوقها را داشتند. در نتیجه از آنجایی كه محمد خاتمی یك چهرهی محبوب ملی بوده و یك شخصیت تأثیرگذار بینالمللی به شمار میرفت و آدم حسابی بود و بعد قرنی خیلی مؤدبانه یك چیز از آنها خواسته بود، وزارت كشور بلاقاصله نتایج حوزهی انتخابیهی تهران را بهطور كامل تأیید كرد.
همهی بزرگراههای تهران هم كه پر شده از بیلبوردهای تبلیغاتی "گاج" و لابد میدانید كه گاج مخفف "گروه آموزشی جوكار" است. دوستی میگفت كه یارو شانس آورده اسمش جوكار بوده، اگر اسمش برای مثال واحدی بود؛ روی بیلبوردها به جای "گاج" باید مینوشتند "گاو".

